دوبایزید


اتوبوس با آن هیبت غریب در آن روستای مرزی به سفینه ای شبیه بود که از سیاره ای دیگر آمده بود،ماراپیاده کرد و در کوچه های خاکی گم شد.
در پیاده رو منتظر مینی بوس های کوچکی بودیم که باید مارا تا مرز بازرگان و گمرک دو کشور می بردند، سی کیلومتر فاصله را با کرایه 10 لیر طی می کردند این مینی بوس های کوچک اسقاطی، آدم را یاد مینی بوس های لاهور و دهلی می انداختنداین چهارچرخه های کهنه.
چای را مهمان دوست ماکویی بودم، آخرین لیرهای ترک خرج شده بود، وازین به بعد باید اسکناس هایی را که از سفر پیشین به ایران مانده بود را خرج می کردم، گپی زدیم با جوان آذری که دلی پر داشت از مقایسه دو سرزمین ایران وترکیه، می گفت: نگاه کن این راننده های ترک را ، شادند و دلخوش، کمی آنسوتر این مرز، در ایران،همه چیز هم که باشد این دلخوشی کیمیاست. دوسالی بود که در ایران نبودم و عادت کرده بودم به زندگی در فرنگ،نمی توانستم به تمامی بفهمم حسش را،ولی یاد آن شعر مشهور شفیعی کدکنی افتادم که اخیرا شنیده ام:
کودکی بنام شادی گم شده است
با چشمان روشن براق و موهایی به بلندای آرزو
هر که ازو نشانی دارد مارا کند خبر
این هم نشان ما
یکسو خلیج فارس
سوی دگر خزر
نقل ،همان نقل جوان آذری است، عجیب بود این همانی شعر کدکنی و احساس جوان آذری، حالا نیشابور کجا ماکو کجا، همدلی عمیق است این میان، دربین ایرانیان بر سر دردهای مشترک.
مینی بوس را که سوار شدیم دوستی تازه پیدا کرده بودیم جوان خوش سیمایی که از ارومیه می آمد، قاچاق می کرد، بیشتر سیگار ولی پیش آمده بود که گازوئیل و موبایل هم آورده وبرده بود به دو سوی مرز،گازوئیل از ایران به ترکیه و موبایل از ترکیه به ایران، انرژی در برابر تکنولوژی، کاری که در مقیاسی بزرگتر دولت هایمان کرده اند دراین سالهای پس از کشف نفت، دلش پر بود این یکی هم از بیدادهایی که برسرش رفته بود و می رود، که به جوانی بجای هر کاری دیگر تن به خطرهایی ازین دست می داد که گاهی هزینه اش قمار زندگی است.
کرایه نگرفت راننده مینی بوس، گویا بلیطی که در آنکارا خریده بودم شامل گذر از دوبایزید تا مرز بازرگان هم می شد،راه افتادیم در میان دشتی که افق تا افق گسترده بود ،جامه مخمل خارهای خاک راه راه قهوه ای و سبز عقیق و کهربا بود بر آن زربفت دشت،از برابر کوه آرارات و شکوه بیمانندش می گذشتیم، افتاده بود بر کنار مرزایران، گویی در اسارت مانده بودبعد جنگ چالدران،غنیمت ترکان عثمانی سخت غریبی می کرددراین گوشه خاک، مانده بود تنها در انتهای فلات، ازعظمت آرارات و این غربت عمیق دلم فشرده شد، چون نسیمی ره گم کرده از دامن آرارات گذشتیم.
گمرک بازرگان ترکیبی از مکعب های سنگین، کدر و پوشیده از گرانیت ،که به شیوه معماری این روزهای ایران ، با اجرایی نسبتا متوسط ساخته شده بود ، نشانی بود از فقر تکنیک بنایی در آن سرحد مرز ، صفی درازاز مسافران در مقابل دروازه نرده ای تشکیل شده بود وچندین اتوبوس در خطی طولانی کنار امتداد بی نهایت تریلی های ترانزیت به انتظار ورود به ایران بودند، در صف ورود به انتظار ایستادیم، مامور گمرک ترکیه پیشتر پاسپورت ها را کنترل کرده بود،این مامور ایرانی گمرک بود که مسافرین را به انتظار نگاه داشته بود، جوانکی بود که دوران سربازیش را می گذراند و با لذتی آشکار در کار مردم بازگشته از سفر تعلل می کرد، به کندی صفحات پاسپورت ها را ورق می زد، و گرچه مهر زدن و بررسی پاسپورت ها از وظایف او نبود مردم را به بهانه در پشت در نگاه داشته بود، مجادله کلامی با دو سه زن میانسال ترکمن موجب شد تا سرباز جوان ما عصبانی شود، دستور دهد تا دروازه را ببندند وتا زنان ترکمن به خواری از جوان جسور پوزش نخواستند دروازه را باز نکرد، در این گیرودار همسفر قصه گوی جانباز من از صف جداشد و خود را به لطف کارت جانبازی از دروازه بدانسو کشاند،نوعی تبعیض که اگرچه قابل فهم است ولی برای برخی دکانی شده است برای خرده امتیازات فرودست، می آزارد مردم را،جانبازی که لابد در واویلای جنگ تفنگ برداشته و در دفاع از خاک خود ،از قرار و خواب و زندگی چشم پوشیده چگونه است که درسختی ناچیز صفی تاب نمی آرد و همه اعتبارش در چشم مردم را به همین اندک در صف زدن می بازد،چشم ها چه می بینند در این دوروزه زندگی .
مهر ورود به ایران که بر پاسپورت نقش شد دیگر درایران بودم، خانم مامور گمرک کوله پشتی ام را باز نکرد ، گویا در ناصیه ام خوانده بود که در این سفر طولانی جز چهار تکه رخت و لباس نمی تواند در وسایلم باشد، گذشتم، بنا داشتم تا از ماکو هم عکاسی کنم ،از گمرک تا ایستگاه ماشین های تبریز را با پژو 405 قراضه ای طی کردیم به هشتصد تومان، دنبال ماشینی می گشتم که من را به ماکو ببرد که راننده پژوی دیگری شکارم کرد برای سفر مستقیم به تبریز، مسافرش کامل بود و ماشینش هم نو نووار، خسته هم بودم از سفر طولانی بااتوبوس، رسیدن به خاک ایران چون نشئه شیرین خستگی در خانه خود، مرا از عکاسی منصرف می کرد، پس مقاومتی نکردم و به 10000تومان مسافر تاکسی کرایه ماکو- تبریز شدم، در تمام طول سفر صحبت همسفران شرایط روز ایران بود و باز هم مقایسه تلخ دو کشور ایران و ترکیه، تو گویی این مقایسه پایانی ندارد و این شیفتگی به آنچه همسایه غربی کرده از رضاخان تا مسافران امروز عمومیت دارد.

Comments

Popular posts from this blog

تهران

رکود