تبریز

به تبریز رسیدیم، ترمه گسترده شهر در میان رج های سرخ کوه های حاشیه ، فرو می رفت شهربه سنگینی در دل زمین سرخ ، شاید هم این زمین بود که می بلعید آرام آرام شهر را، بلیط تهران را برای فرداخریدم به 14000تومان ، می رفتم تا عمو وعموزادگان را ببینم وشبی رادر شهر سر کنم، بازهم تاکسی ،با دو هزار تومان به خیابان هفده شهریور و کوچه مشتاق رسیدم، کوچه ای که بنام خانواده مشتی علی آقای مشتاق بود در تبریز به حرمت خوشنامی اش در سال های دور، پدربزرگ قره داغی بود از همولایتی های ستارخان، سری پرسودا داشت، به سفر و عاشقی گذرانده بود یک چند روزگار را، ماشین که به ایران آمد ،هوایی شد، یک چند تایی ازین مرکب های آتشین مهیا کرده بود و زده بود به جاده، حاجی می برد به عربستان، حرمتی داشت بین مردم، به همین حرمت کوچه خانه اش را بنامش کردند، وهست هنوز.
شبی را با خویشان گذراندم، روز رابا عکاسی در بازار تبریز آغاز کردم، بازاری که روزی بزرگترین بارانداز کالا در مسیر جاده ابریشم بود و هنوز هیبتی داشت از شکوه پیشینش، در راسته ای از بازار بوی تنباکوی مرطوب وصدای قل قل منظم پک های قلیان مرا از پله های قهوه خانه ای بالا کشید، سالنی کوچک روی پشت بام بازار نزدیک تیمچه مظفری ،ردیف میزهای فلزی که با نبشی های آهنی به شیوه ای ناشیانه ساخته شده و با قطعه سنگ هایی سفید پوشانده شده بودند، میزها دورتادورسالن چیده شده بوند، مردان میانسال و پیر دورتادور بر نیمکت هایی از همان جنس نشسته و هرکدام قلیانی را چاق می کردند، چای خواستم شاگرد قهوه چی که جوانی هشیار بنظر می آمد یکی از چای های دستش را روی میز من گزارد ورفت تا به دیگر مشتریان برسد در بازگشت از من پرسید که آیا برای جشنواره فیروزه عکاسی می کنم، جشنواره ای که از عکاسان جوان در تبریز دایر بود درهمین روزهای سفر، که جواب دادم نه، پیدا بود که دراین چند روز تنها من نبوده ام که با دوربین ونگاهی کنجکاو به قهوه خانه اش سر کشیده ام، چای را خوردم و صد تومان پول چای را به پدر شاگرد قهوه چی که بر صندلی مقابل ورودی نشسته بود دادم، قلیان بزرگی مقابل قهوچی بود و باشی بزرگ و بی انتها را می کشید.
از بازار بیرون زدم، دنبال ارگ می گشتم ، ارگ علیشاه این عریضترین دهانه پوشانده شده با آجر در معماری ایران،از خیابان تربیت که پیچیدم ایوان عظیم ایلخانی راباه همه شکوهش مقابلم دیدم،از آخرین باری که این بنارادیده بودم سال ها می گذشت، مجموع مصیبت های برنامه ریزی شده بود در کنارش، ازگودی که کنده بودند برای مصلی تبریزو ساختندش دراین سال ها تا سوله ای کارگاهی که تن می سایید به دیوار ارک ، بنای مصلی با بیقوارگی در مایه سیمای باقیمانده ارک بنا شده بود، معمار بینوای مصلی سعی کرده بود تا این همانی نزدیکی بین مصلی و بلند بالای ارک ایجاد کند، نوعی پوزش بود از پذیرفتن این سفارش کار، لابد اجبار بوده، وگرنه می دانم که تبریزیان ارک را قسمتی از هویت خود می دانند و اینگونه رها کردن بنا، غریب در محاصره ساختمان های نوی آجر سه سانتی با غیرتشان نمی سازد، می گویند که مفتی شهر در دفاع از آنچه رفته بر سر این ارک گفته که:مسجد، مسجد شد، خلاص +، این استدلال از جمله آن استدلال هاست که مرد می خواهد اعتراض کند برحجت گوینده اش، والبته که چون حکایت خراسانی خر گم کرده عبید زاکانی، در این روزگار ما چندان هم که می نماید مرد نیستیم، یعنی مردمردنیستیم.
وقت سفر بود، عموزادگان محبت کردند وتا پای ماشین آمدند ، این هم از شیرینی فامیل بازی های ایرانی است که جای دیگر نمی توان آنرا سراغ گرفت، اتوبوس راه افتاد، نیم ساعت گذشت، شاگرد شوفر جوانی خوش سیمابود که آرایشش به هنرپیشه های فرنگی می ماند، پسرک فیلمی در دستگاه پخش گذارد، دختر میلیونر، دوساعت از ابتذال حیرت انگیزفیلم در عذاب بودم تا فیلم بپایان رسید،پسرک را صدازدم،آمد، نشست بر صندلی خالی کنارم، پرسیدم تو خودت چنین فیلمی را می پسندی، گفت نه، گفتم پس چرا مارا به این فیلم مبتلا کردی ، گفت که این مسافرها که اعتراضی ندارند، شما اولین نفر هستید که اعتراض کرده اید،نگاه غریبی داشت پسرک، انگار می گفت کجایی عمو، مگر تو این مملکت زندگی نمی کنی؟ دیدم مجادله بیشتر با پسرک وقت تلف کردن است، پسرک همین اندازه که با آن هیبت ما را میهمان سفری شبانه کرده بود منت داشت بر سر ما ، خوابیدم.

Comments

Popular posts from this blog

دوبایزید

تهران

رکود