استامبول

بعد از بیدارباش های متوالی در مرز ترکیه در ساعت 3 صبح سرانجام حدود ساعت 8 به انتهای خط آهن رسیدیم، از آنجاهم اتوبوسی ما را به استامبول رساند، در اتوکار استامبول بلیطی برای قونیه خریدم و بشهر برگشتم تا عزیزی از بستگان راببینم که چند ماهی است گویا در استامبول منزل کرده اند نه چندان دور که دلشان تنگ شود و نه چندان نزدیک که مصیبت ها بیازاردشان، دوری و دوستی، دیداری و خوش و بشی ، خستگی از تن تکاندن بود.
استامبول دیگر به ایران می ماندبا آن تاکسی های زرد ،شلوغی خیابان و گاه بگاه گذر ایرانیان مسافردر هر هیئت و لباس ،آمده بودند تا استخوانی سبک کنند لابد، تفریحی ،خریدی، تجربه دیدن مردم جهان از هر رنگ و زبان که از استامبول می گذرند،تجربه ای که برای بسیاری تجربه ای غریب است و البته هیجان انگیز، عکاسی می کردم تا باطری دوربین تمام شد،ایاصوفیه اثرسینان معماررومی، فخر معماری بیزانس در کنار بغاز بسفر به سنگینی پیری دانای اسرار نشسته بود، مسجد سلطان احمد در کنارش، تا نوشته های آتن و بوداپست را آماده کردم وبه لطف اینترنت مجانی یکی از شعب مک دونالد روی وبگاه گذاشتم دیر شد، تنها ساعتی به حرکت اتوبوس مانده بود، مسافت طولانی تا پایانه را باید به ساعتی می پیمودم که نشد، دیررسیدم و اتوبوس قونیه رفت، درآن ساعت شب دیگر جستن بلیط ناممکن می نمود، در میان تک وتوک شرکت های اتوبوس که درآن ساعت هنوز چراغ شان روشن بود می گشنم دنبال کورسوی امیدی برای ادامه سفر درآن شب، پیر قونیه را نادیده نمی توانستم بگذارم و بگذرم،ماشین دیگری آنوقت شب نمی رفت به قونیه، درگوشه ای چهل مردی ریز نقش فریاد می زد آنکارا ،آنکارا، به امید یافتن مسافر برای آخرین صندلی های خالی، چاره نبود رفتم، می خواستم تا بعد از تاملی و ابراز ارادتی بر مزار مولوی به آنکارا بروم که گویا نمی شد ، ساعتی بعد عازم آنکارا بودم .
استامبول دیگر به ایران می ماندبا آن تاکسی های زرد ،شلوغی خیابان و گاه بگاه گذر ایرانیان مسافردر هر هیئت و لباس ،آمده بودند تا استخوانی سبک کنند لابد، تفریحی ،خریدی، تجربه دیدن مردم جهان از هر رنگ و زبان که از استامبول می گذرند،تجربه ای که برای بسیاری تجربه ای غریب است و البته هیجان انگیز، عکاسی می کردم تا باطری دوربین تمام شد،ایاصوفیه اثرسینان معماررومی، فخر معماری بیزانس در کنار بغاز بسفر به سنگینی پیری دانای اسرار نشسته بود، مسجد سلطان احمد در کنارش، تا نوشته های آتن و بوداپست را آماده کردم وبه لطف اینترنت مجانی یکی از شعب مک دونالد روی وبگاه گذاشتم دیر شد، تنها ساعتی به حرکت اتوبوس مانده بود، مسافت طولانی تا پایانه را باید به ساعتی می پیمودم که نشد، دیررسیدم و اتوبوس قونیه رفت، درآن ساعت شب دیگر جستن بلیط ناممکن می نمود، در میان تک وتوک شرکت های اتوبوس که درآن ساعت هنوز چراغ شان روشن بود می گشنم دنبال کورسوی امیدی برای ادامه سفر درآن شب، پیر قونیه را نادیده نمی توانستم بگذارم و بگذرم،ماشین دیگری آنوقت شب نمی رفت به قونیه، درگوشه ای چهل مردی ریز نقش فریاد می زد آنکارا ،آنکارا، به امید یافتن مسافر برای آخرین صندلی های خالی، چاره نبود رفتم، می خواستم تا بعد از تاملی و ابراز ارادتی بر مزار مولوی به آنکارا بروم که گویا نمی شد ، ساعتی بعد عازم آنکارا بودم .
Comments