سالونیک

ساعت شش رسیدیم به سالونیک، شهر هنوز خواب بود، دومین شهر بزرگ یونان چهره ای تکیده تر ازآتن داشت، ساختمان هایی از بتن، بالکن های سراسری و نرده دار، رویای شهر هذیان زده در تیرو ستون های بتنی دهه پنجاه سیر می کرد هنوز، در ایستگاه قطار بلیطی خریدم به مقصد استامبول به 56یورو ،ساعت حرکت 7.45دقیقه بود پس نیم روزی فرصت بود تا هم شهر راببینم و هم کمی نوشته هایم را سامان دهم ،راه افتادم.
از لابلای حجم خاکستری ساختمان ها گاه وبیگاه قرمزی سفال بام کلیسایی ،لکه ای قرمز بود بر بوم افسرده روزمرگی های شهر، با اتوبوس خط هفده شهر را می گشتم، بلیطی به یک یورو خریده بودم به همان قیمت آتن، خسته بودم از خواب بیداری های اتوبوس، می ترسیدم خاطرات سفر پیش از نوشتن بپرد از ذهنم، در ایستگاهی بر تپه ای مشرف به شهر پیاده شدم ، محله ای بود نسبتا مرتب، بنوعی بالا شهر حساب می شد ، نه چند نفری که یافتم کلامی انگلیسی می دانستند ونه من یونانی یاد گرفته بودم در این دوروز ،پس نام محله همچنان برایم نشناخته ماند، اما کافه ای در گوشه ای پیدا کردم و از ساعتی مانده به آغاز روز تا ساعتی پیش از حرکت قطار درآن ماندم، آبی و نانی ، کم کم سروکله مشتریان پیرپیدامی شد، بازنشسته بنظر می رسیدند، تخته نردی به کرایه می گرفتند به دویورو ،کرایه تخته بعهده بازنده بود، باصدای بلند صحبت می کردند، انگار کری می خواندند به رسم تخته برای هم ،ساعت ها گذشت، کافه را رها کردم تا عکسی از چند بنای میان راه بیاندازم
از لابلای حجم خاکستری ساختمان ها گاه وبیگاه قرمزی سفال بام کلیسایی ،لکه ای قرمز بود بر بوم افسرده روزمرگی های شهر، با اتوبوس خط هفده شهر را می گشتم، بلیطی به یک یورو خریده بودم به همان قیمت آتن، خسته بودم از خواب بیداری های اتوبوس، می ترسیدم خاطرات سفر پیش از نوشتن بپرد از ذهنم، در ایستگاهی بر تپه ای مشرف به شهر پیاده شدم ، محله ای بود نسبتا مرتب، بنوعی بالا شهر حساب می شد ، نه چند نفری که یافتم کلامی انگلیسی می دانستند ونه من یونانی یاد گرفته بودم در این دوروز ،پس نام محله همچنان برایم نشناخته ماند، اما کافه ای در گوشه ای پیدا کردم و از ساعتی مانده به آغاز روز تا ساعتی پیش از حرکت قطار درآن ماندم، آبی و نانی ، کم کم سروکله مشتریان پیرپیدامی شد، بازنشسته بنظر می رسیدند، تخته نردی به کرایه می گرفتند به دویورو ،کرایه تخته بعهده بازنده بود، باصدای بلند صحبت می کردند، انگار کری می خواندند به رسم تخته برای هم ،ساعت ها گذشت، کافه را رها کردم تا عکسی از چند بنای میان راه بیاندازم
.

ساعت هفت قطارحرکت کرد،قطار کهنه و کمی عجیب بود فضای داخلش ،تا آنزمان کوپه هایی چنین تنگ ندیده بودم حتی در پاکستان ،عمده مسافران قطار جمعی جوان آمریکایی و چند کشیش ارتدکس یونانی بودند ، پریز برقی در کوپه دونفره یافتم و مشغول نوشتن شدم.
Comments