آتن

بنا داشتم دوروز در آتن بمانم تا چیزی از دست ندهم از دیدنی های کشوری که یک پای تاریخ کهن ماست ، کشوری که میراث مشترکش با ما بیشتر از ماترک محل دعواست، بلیطی به مقصد تسالونیکی یا همان بندر سالونیک خریدم به 39 یورو، این بلیط های اتوبوس هم حساب کتاب ندارد قیمت شان با مسافتی که طی می کنی نمی خواند، تمام بلیط های برلین به پراگ،براتیسلاوا،وین و بخارست از 61 یوروتجاوز نکرد حالا در یونان برای سفری 6 ساعته باید نزدیک 40 یورو می پرداختم، در عوض قیمت خوارک و هزینه های جانبی در مقابل دیگر کشورهایی که گذشتم ارزانتر بود، بطری کوچک آب را که معمولابه یک 1.20یورو می خریدم در دیگر شهرها، در آتن به 50 سنت می فروختند،خوردنی ها هم ارزانتر بود گرچه نه به کیفیت و تنوع دیگر کشورهای مسیر راه، و البته که آشپزی فرانسوی چیزدیگری است، در پاریس حتی در کافه یا بیسترویی کوچک وساده هم می توان غذایی خوب و عالی نوش جان کرد، ولی اینجا از مک دونالد وبرگر کینگ و کی اف سی که بگذریم تنها دونرکباب بود که بچشم می خورد، حلقه مشترک تمامی کشورهای اروپایی تا یونان و البته ترکیه، به آن کباب یونانی هم می گویند ولی شوخی است این، یونان تا آنجا که من دیدم وپیشتر هم بواسطه دوستان یونانی حس کرده بودم بیشتر ترک صفت است تا اروپایی مسلک، حال چه شد که در دوره ریاست جمهوری ژیسکاردستن و به پیشنهاد فرانسه عضو اتحادیه اروپا شد، بظاهر به احترام حقی است که ازمیراث تاریخی و فرهنگی برگردن اروپاومغرب زمین دارد ،ولی بنظر قصه جز این است ،اروپایی شدن یونان تلاشی است برای تشدید تمایز یونان-ترکیه وجای پایی اروپایی در منطقه حساسی از مدیترانه که هم مشرف است به بالکان و هم نزدیک روسیه، ترکیه و اسرائیل، هم ازینروست که زیربار اقتصاد فروپاشیده اش هم می روند و بزور کمک مالیات دهندگان آلمانی و فرانسوی سرپایش نگاهش می دارند وگرنه یونان تصویررکود یک کشورورشکسته است، نه صنعتی و نه منابع قابل اتکایی، کمی کشاورزی وزیتون داری و باقی لابد توریسم، که آنهم در آکروپولیس ، چند خرابه ستوندارتاریخی در آتن و حاشیه اش وچند جزیره تفریحی دیگر خلاصه می شوند، تازه این جزیره ها هم به گرو کمک های مالی رفته است و اگر ندهند قرض ها را چه بسا که جزیره ها برود به مالکیت جمهوری فدرال آلمان، بعید هم نیست.
در بازگشت از خرید بلیط در اتوبوس دو جوان افغانی را دیدم، سرصحبت را بازکردم، آنکه سنی داشت فارسی را با لهجه دری افغانی صخبت می کرد، ایران هم بود چند ماهی، آمده بود به طمع اروپا، نشسته بود در یونان ، از ایران کمتر بود درآمدش اینجا، افسوس می خورد ولی چاره ای هم نداشت باید می ماند، به امید رفتن به سوئد ، خداراچه دیدی، شاید یک روزدری به تخته خورد و فرجی حاصل شد، دیگری نوجوانی بود که هنوز پشت لبی سبز نکرده بود ولی فارسی را روان و ایرانی صحبت می کرد، تهران بدنیا آمده بود با خانواده اش آمده بودند یونان، مدرسه ای می رفت، زبان یونانی را یاد گرفته بود، او هم شکایت داشت که ایران بهتر بود،ولی چه می شود کرد زندگی است دیگر افسار مارا بدست دارد.
درچند بار گذر از میدان اومانیا جمعی را می دیدم که در گوشه ای جمع شده و شعار می دهند به یونانی و تابلو ها و پارچه هایی هم همراه دارند،توجه ای نداشتم به آنچه می گذشت درآنسوی میدان، بس که عادت کرده ایم به دیدن این دست اجتماعات در میان فرانسویان که به تلنگری بساطی راه می اندازند که جمع کردنش جز با هفته ای اعتصاب و حجمی از شعار و ناسزا به دولت و رئیسش و خانم رئیش میسر نمی شود، و از سویی دیگر سابقه ناآرامی های یونان در سالی که گذشت درذهنم بود، در یکی از گذرها شنیدم که بلندگو فارسی می خواند،آهنگی از یکی از رپر های ایرانی، بنظرم می رسد نامش "دیو" باشد، گفتم شاید ایرانیان یونانند، ولی نشانه ای نبود میانشان جز آهنگی که خواننده اش چند ثانیه یکباراسم کوروش و داریوش و خلیج فارس را مرور می کرد، تناقض جالبی بود درآتن باشی و جمعی یونانی آهنگ خواننده ای را پخش کنند که صفحه اش روی نام پدر خشایارشاه، فا تح آتن خط افتاده و هی نام او را در بلندگو جار می زند، به جمع نزدیک شدم قصه را پرسیدم، اجتماعی بود در اعتراض به انتقال مهاجران غیرقانونی از آتن به شهری دیگر، گروهی از فعالان اجتماعی در آتن این اعتراض را سازمان داده بودند ، درمیان جمع از پاکستانی و هندی تا سودانی وسوری حضور داشتند ولی ایرانی درآن میان نیافتم ، گویا آهنگ رپر ایرانی هم به اتفاق وبدلیل ماهیت اعتراضی این شیوه از موسیقی انتخاب شده بود واشاره ای محسوب می شد به مهاجران ایرانی که امروز کم نیستند در این کشور، بنا بر نظر فعالانی که نظرشان را جویا شدم بیشترین تعداد مهاجرین پاکستانی، آلبانیایی و افریقایی بودند، از تعداد ایرانی های مهاجر آماری نداشتند، البته چند باری در مترو ومحوطه آکروپولیس ایرانی هایی رادیدم که مسافر بودند با توری مسافرتی، نشد که دراین سفر از پاریس تا آتن ،از شهری بگذرم و نشانی از ایران ، ایرانی وزبان پارسی نبینم، یا از اقبال من است یا از سیال زبان و فرهنگ ومردم ایرانی یا هردو، پیشتر که ایرانیان بیشتر به ملک هند و مشرق زمین سفر می کردند و سلسله مغولان هند پارسی را زبان خود گزیده بودند، سعدی برآن شده بود تا بگوید:
شکر شکن شوند طوطیان هند زین قند پارسی که به بنگاله می رود
گشتی شبانه در شهر و نشان کردن آنجا که باید عکس بگیرم وببینم روز بعد، خوراکی و دوشی و استراحتی.


آمفی تئاتر دیونوسوس، خدای سرمستی و شور شاعرانه و الهام، در فضای باز قرارگرفته با هندسه خاص آمفی تئاترهای یونانی، نیم دایره ای که در گودی میان تپه و زمین صاف جاسازی شده است با جزئیاتی در مقیاس آن زمان خوب و قابل توجه، از دروازه پروپیالا وارد آکروپلیس شدم،از میان ستون ها هیبت پارتنون ،معبد آتنا پیدا بود، باشکوه واصیل ، مجموعه ای از سازه های نگهدارنده حفظش می کردند، طرح توانبخشی لابد،پارتنون درآن هیبت به دندان های ارتودنسی شده دوشیزه ای جوان می مانست،زیبائیش مخدوش و سفیدی مرمرش در نقره ای فلز سست شده بود


در هرم گرمای آتن اندیشه هم تبخیر می شد به درنگی، به موزه رفتم، آنجا هم برای دانشجویان رایگان بود، سخاوتمند تر از فرانسوی ها وآلمانی هایند اینها، در فرانسه که شرط سنی دارد استفاده از تخفیف بلیط نیم بها ،سی سالگی دیگر آخرش است، من که سالهاست که گذرانده ام این سال را، و در آلمان بسادگی تنها نیم بهای بلیط را می گیرند ولی در یونان مجانی است، حتی در ایران هم اینگونه نیست آداب موزه رفتن چه بسیار پیش آمده که به این دلیل در سفری دانشجویی با دانشجویان ازدیدارموزه ای محروم مانده ایم.
در کنار آکروپولیس بنای عظیم موزه باستانشناسی یونان نقض همه تفسیر های رسمی ماست از دکترین های مرمت و طراحی در بافت تاریخی، موزه که اثر معمار فرانسوی برنارد چومی است روی سایتی باستانشناسی نهاده شده است با ستون های بتونی عظیم، در حین بازدید به بحث های بی حاصل همکاران مرمتی فکر می کردم که گاهی چنان در دفاع از دکترین های معماری اروپایی داد سخن می دادند گویی آن بزرگواران فصل الخطاب همه تردید هایند و یا دوستانی که بسادگی حاصل نسلی و دوره ای از تلاش های مرمتی را باطل اعلام می کردند، موزه ملی آتن تصویر دیگری است از امکان تصمیم گیری های خاص بر اساس مختصات منطقه ای و اهداف مورد نظر، فرض کنید بنای هفت طبقه بتونی را بر هگمتانه یا تپه گیان نهاده باشند، بخش های عمده از کف موزه را با شیشه های شفاف و قطور پوشانده بودند بگونه ای که می توانستی همزمان که در ویترین ها اشیاء وآثار بدست آمده در سایت محوطه رامی نگری ، باقی مانده بناها و ساخت و سازهای معماری را هم زیر پایت ببینی،و تجسم کنی نحوه استقرار این اشیاء را در فضای واقعی شان،نور طبیعی با موفقیت در سراسر موزه گسترانیده شده بود و فیلتر های نیمه شفاف سفید، تندی سفیدی فضا را تشدید می کردندو این زمینه برای بهتر ارائه شدن آثار به اندازه ای قابل توجه موفق بود


در جابجای موزه ماکت هایی از وضعیت آکروپولیس در دوره های مختلف تاریخ از عهد باستان تا دوران معاصر و برخی آثار هر دوره بچشم می خورد، ماکت های دو دوره از همه چشمگیر تر بودند، آتن عهد فرامانروایی پریکلس و آتن تخریب شده بدست پادشاه پارس خشایارشاه، نکته ای آموزنده که روشنگری شگرفی در من موجب گشت ، سرانجام دو تمدن بزرگ هنگامی که تصمیم های خطای تاریخ خود را گرفتند ،خشاریارشاه هنگام که به آتن لشکر کشید واین شهر را به آتش کشید و اسکندر که سال ها بعد راهی ایران شد به کشورگشایی، و پرسپولیس را آتش زد، از عاقبت هردو، تاریخ خبرمان کرده، آن یکی کمی بعد از بازگشت از یونان درگذشت و یونان هم تابع قدرت ایران نماند واین یکی هم به سی سالگی دربابل مرد و امپراطوری اش را در پریشانی رها کرد، سرنوشت آنها به کنارولی دیگردولتی چنان پهناور و باثبات را فلات ایران وآسیا ندید، و یونان هم روزگارطلایی فلسفه و هنرش بپایان رسید، تنها افتخاراتی پوچ از لشکرکشی ها و فتوحات این دو باقیست که تنها ساده دلان راخوش می آید تا به فخری پوچ در گذشته ای دور، خوش باشند.
در فاصله ای نزدیک به آکرو پولیس بقایای تخریب شده معبد زئوس بچشم می خورد، اینکه چرا معبد خدای خدایان را نه در آکروپولیس بلکه در زمین سخت پای کوه بنا کردند یونانی ها، بر من نادانسته ماند، تنها ستونی چند مانده بود،لابد یادگار جنگ های مذهبی و اختلاف میان جمهوری های کهن و تمدن های پسین، چه دل پری دارند این سنگ ها از همه آوارگی ها و حرمت و تحقیرهای سالیان دراز، از روزی که از دل کوه کنده اندشان تا به امروز.
کمی با سگ های درمانده از گرما و جیرجیرک های پرهیاهوی معبد تفریح کردم و راهی هتل شدم ،عکس هایم را گرفته بودم ودرسهای لازم را هم ،که سفر در زمین عبرت است برای چشم ها ،اگر ببینیم.

هتل و مهمانداران مهربان تا پاسی از شب گزاردند مرا که با کامپیوتر خود در گوشه ای مشغول باشم تا گاه عزیمت به سالونیک برسد، خدانگهداری و خاطری سنگین از درس تلخ تاریخ به پایانه کیفیسوس رسیدم که بیشتر از هر پایانه دیگری تا اینجا به پایانه های خودمان می مانست، سوله ای بزرگ ، لخت و سردستی وانبوهی اتوبوس در نظمی درهم ریخته در گوشه گوشه فضای خالی، هوا تهویه نمی شد، سنگینی هوای زیر سقف حلبی، نفس گیر بود، داندانی به نان و پنیر رساندم و با اتوبوسی دیگر در راه سالونیک در شمال یونان بودم.
Comments