سوسیس های چاق

پراگ موزه ای بزرگ از شیوه های گوناگون معماری است از معماری بوهمین گرفته تا باروک وروکوکوی پرزرق وبرق،از بناهای آرت نوو وآرت دکو تا ساختمانهایی مدرن و پسا مدرن،نه به پاریس ورم می ماند با آن همه ضابطه شهرسازی و تفکیک نوین ازعتیق ونه به برلین و لندن شبیه است درآزادی سبکی و همزیستی ناگزیربافت های ناهمگون معماری وجمعیتی،خودش است ،پراگ چیزی است جدای دیگراین شهرهای نامدار.
درعین بلعیدن تصاویر و مناظر گوناگون دکه های سوسیس در گوشه گوشه میدان چشم را وسپس مجموعه ذائقه و هاضمه رابخود مشغول کرد،چاره نبود سوسیس های چاق و خوشرنگ طاقت رهگذر گرسنه را می بریدند،سفارش دادم.
کوله پشتی بدوش سربالایی وسرازیری قلعه پراگ را که بر بلندای کوه مشرف به شهر واقع شده بود را طی کردم،سواد کلیسای عظیم گوتیک از میان درخت ها پیدا بود،چون خزنده ای غول آسا با فلس های رنگی بر پشتش و دست وپایی سیاه و پر زائده و گردنی برآمده وپراز خاروتیغ،مهیب بود هیئت کلیسا از آن فاصله،به معابد رها شده کامبوج می مانست و وهم حیوانی وحشی در جنگلی غریب،این کلیساهای گوتیک عجیب مرا بخود جذب می کنند گویی از جنس بناهای روی خاک نیستند،غریبند،نه آنکه روحانی و ملکوتی ،که حتی بضرب پنجره های مشجر رنگین هم نه زمینی می شوند و نه آسمانی، هیئت غریبی دارند،انگار سفینه ای از تمدنی دیگرند که ساکنانش جایش گذارده اند در میان شهری قرون وسطایی، گوتیک سبکی یکه و بی همانند نسبت به پس و پیش خود است در معماری اروپا،انگار از فاق آسمان بزمین افتاده،غریب است این سبک با سبک های دیگر،حتی درکلیساهایی چون نتردام پاریس و دوموی میلان که بچشم آشنا می آیند این غریبی قدرتمند است، به عنصری ناشناخته از جدول مندلیف می ماند که منشائی فرا زمینی و فرا کهکشانی دارد،با آنهمه حجاری ها و جزییات سفینه های فیلم های علمی تخیلی را می ماند، انتظار داری که بجای پیکر به صلیب کشیده پسر مریم، جدای وان کنوبی یا یودای پیر را در گوشه کنارش بیابی.

کلیسای سنت ویتس را عکاسی کرده آرام آرام شیب جنوبی تپه را بسمت رود خانه طی کردم، به پل شارل که بازارمکاره کالاهای هنری بود رسیدم، آوای گفتگوی فارسی بگوشم خورد ،برگشتم گروهی پنج نفره از زن هاو مردهایی میانسال رادیدم که سرخوش در گفت وشنید بودند وداشتند بر سرزیبایی نقاشی یا مدل نقاشی یکی از ده ها نقاش دوره گرد روی پل بحث می کردند که دخترکی ظریف نشسته بر صندلی بود،به اسپانیایی ها می برد چهره دخترک،ظریف و گندمگون با خرمن گیسوان سیاه و چشمانی جسور که پروای خیره شدن در چشم های رهگذران کنجکاو نداشت،دوست داشتم گپی بزنم با جمع ایرانی و دلی سبک کنم از چند روزی سکوت فارسی ،فرصتی دست نداد تا سرصحبتی باز شود،گذشتم.
عروسک های خیمه شب بازی همه جا بچشم می خورد در بازار و چند تایی هم تئاتر که گویا نمایشنامه های عروسکی نشان می دادند،وقت تئاتر رفتن نداشتم گرچه دلم می خواست،چه چیزها که این چشم صادق می بیند و این دل عاشق می خواهد،راست می گفت باباطاهر،خنجری باید جست،خنجری باید جست.
دیگر وقت سفر بود با یکی دیگر از همان ترامواهای ظاهرا رایگان خود را به پایانه کوچک ولی تمیز و تازه ساز پراگ رساندم که چسبیده به همان بخش کهنه ای بود که صبح درآن پیاده شده بودم،ندیده بودم این یکی را بچشمم نیامده بود،خواب آلود بودم یا گیج شکوه چشم انداز پراگ نمی دانم،اتوبوس بوقت آمدوبوقت راه افتادیم،راستش پیشتر چشمم آب نمی خورد که سفر با اتوبوس خاصه در پاره شرقی اروپا بی مشکل برگزار شود که شد،چه اندازه ما بازیچه پیش داوری های خود از کلیشه های تبلیغات هستیم،هنوز تلقی غربی از شرق کمونیست که تصویری از رکود، بی نظمی و بی نشاطی است ذهن ما را شرطی کرده در سفر به هر شهرازاین بخش اروپا ،ولی پراگ هیچ شباهتی به آنهمه نداشت،باور هم نمی شود کرد که چنین شهر به گاه کمونیست ها جز این بوده باشد، جخ حالا نشانی از مک دونالد و کوکا کولا نداشته ولی این معماری واین طبیعت که دراین صد سال گذشته به قطع همینگونه بوده اند ،شاهدانی که جزآن کلیشه غربی را روایت می کنند.د.
عروسک های خیمه شب بازی همه جا بچشم می خورد در بازار و چند تایی هم تئاتر که گویا نمایشنامه های عروسکی نشان می دادند،وقت تئاتر رفتن نداشتم گرچه دلم می خواست،چه چیزها که این چشم صادق می بیند و این دل عاشق می خواهد،راست می گفت باباطاهر،خنجری باید جست،خنجری باید جست.
دیگر وقت سفر بود با یکی دیگر از همان ترامواهای ظاهرا رایگان خود را به پایانه کوچک ولی تمیز و تازه ساز پراگ رساندم که چسبیده به همان بخش کهنه ای بود که صبح درآن پیاده شده بودم،ندیده بودم این یکی را بچشمم نیامده بود،خواب آلود بودم یا گیج شکوه چشم انداز پراگ نمی دانم،اتوبوس بوقت آمدوبوقت راه افتادیم،راستش پیشتر چشمم آب نمی خورد که سفر با اتوبوس خاصه در پاره شرقی اروپا بی مشکل برگزار شود که شد،چه اندازه ما بازیچه پیش داوری های خود از کلیشه های تبلیغات هستیم،هنوز تلقی غربی از شرق کمونیست که تصویری از رکود، بی نظمی و بی نشاطی است ذهن ما را شرطی کرده در سفر به هر شهرازاین بخش اروپا ،ولی پراگ هیچ شباهتی به آنهمه نداشت،باور هم نمی شود کرد که چنین شهر به گاه کمونیست ها جز این بوده باشد، جخ حالا نشانی از مک دونالد و کوکا کولا نداشته ولی این معماری واین طبیعت که دراین صد سال گذشته به قطع همینگونه بوده اند ،شاهدانی که جزآن کلیشه غربی را روایت می کنند.د.
Comments