بوداپست

اتوبوس که رسید مهماندار سفر برلین-پراگ را شناختم ،آشنایی داد، ولی همچنان پاسپورت و بلیط را کنترل کرد،قانون قانون است
دیگر، فاصله وین تا بخارست را در دوساعت و اندی طی کردیم، اتوبوس از مسافر پر بود،مانند سفر پاریس-برلین، همه جواناتوبوس اینبار در خیابان مقابل تابلویی که علامتی به نشان اورنج لاین برآن نقش بسته بود ایستاد، نه ساختمانی، نه سایبانی و نه حتی کناری، هرچه پیش می رفتیم از اسباب و اساس پایانه ها کم می شد تا به بوداپست رسیدیم که از همه الزامات تنها به تابلویی خلاصه کرده بودند همه هیبت پایانه ای را،خدا بخیر بگذراند اتوبوسی بماند آخر سر از این ماجرای طی الارض ما.
بنظرمی رسید از مرکز شهر بسیار دور باشیم که نه آبی بود و نه آبادانی و نه گلبانگ مسلمانی، دنبال مترو گشتیم با دیگر جوانان رسیده از سفر، پلیس های درشت هیکل بلیط ها را کنترل می کردند و با یورو نمی توانستیم بلیط را که به فلورینت ( واحد پول مجارها) فروخته می شد بخریم، از خیر مترو گذشتم،که بی بلیط سوار شدن به خطرش نمی ارزید، در آنسوی خیابان ترامواها یی به تناوب در حرکت بودند، پس با همان مرکب آشنا مسیری را طی کردم، مردی میانسال به مهربانی و با بی زبانی و اشاره راهنمایم شد برای یافتن مسیر ،شب اول تعطیلات آخر هفته بود و جوان ها جفت جفت یا به تنهایی می خرامیدند از دختر وپسر، بجایی می رفتند ویا از جایی می
بنظرمی رسید از مرکز شهر بسیار دور باشیم که نه آبی بود و نه آبادانی و نه گلبانگ مسلمانی، دنبال مترو گشتیم با دیگر جوانان رسیده از سفر، پلیس های درشت هیکل بلیط ها را کنترل می کردند و با یورو نمی توانستیم بلیط را که به فلورینت ( واحد پول مجارها) فروخته می شد بخریم، از خیر مترو گذشتم،که بی بلیط سوار شدن به خطرش نمی ارزید، در آنسوی خیابان ترامواها یی به تناوب در حرکت بودند، پس با همان مرکب آشنا مسیری را طی کردم، مردی میانسال به مهربانی و با بی زبانی و اشاره راهنمایم شد برای یافتن مسیر ،شب اول تعطیلات آخر هفته بود و جوان ها جفت جفت یا به تنهایی می خرامیدند از دختر وپسر، بجایی می رفتند ویا از جایی می
آمدند.
زبان مجارها آهنگی نزدیک به ترکی داشت بگوشم، هر چه نباشد از بازماندگان هجوم هون های سفید به سرکردگی آتیلا بودند دیگر، طوفان زرد آسیا که دریای مازندران را گذشت و تا دروازه اروپا، وین رسید، به بازماندگان آتیلا وفا نکرد امپراطوری هون ها ،کمی بعد ترکان سلجوقی به همسایگی رسیدند به شمشیر سلطان فاتح محمد و ملک آتیلا که بعد مرگش پریشان شده بود را ضمیمه امپراطوری عثمانی کردند،امپراطوری عثمانی با پروس-هانگری همسایه شد ، بلوای بالکان هردو را به کام جنگ کشید در آغاز قرن بیستم تا از آن همه هیمنه امپراطوری ها تنها پاره ای بماند سهم ترکیه و پاره ای سهم اطریش و مجارستان، کشورداری در روزگار مدرن نه چندان سهل است که پیشترها، امروز شکوه باقی مانده این شهرها از استانبول گرفته تا بوداپست و وین و پراگ بر قواره جغرافیای شان گشادی می کند.
هتل را یافتم کرایه دوشب اقامت را پیشتر دادم ، از قرار 90 یورو، مجبور بودم دو شب بمانم در بوداپست تا به پرواز ارزانتری که از بوداپست به آتن می رفت برسم ،سفرپرماجرا اقتصاد دیگری می طلبد،حسابش از سفری مستقیم جداست، حساب کتاب دارد،هم بر پولی که خرج می کنی وهم بر زمانی که صرف می کنی،نوعی زندگی فشرده است در مقیاس زمان، محک خوبی است بر کاردانی ات، بر ابتکار و سرعت انتقالت،آموخت می شوی بعد چندی .
ترجیح می دادم تا بخارست و سوفیه را هم ببینم میان راه ولی افسوس که رومانی و بلغارستان در فضای مشترک اروپا نیستند وویزا می خواهد گذراندنشان مجبور بودم تا از بوداپست به آتن را با هواپیما طی کنم، بلیطی یافتم با قیمتی تقریبا نیم آنچه قیمتش در تعطیلات بود ،از بخارست به رم و از رم به آتن ،خط هواپیمایی آلیتالیا ،شانسی بود ،تاخیر و معطلی زیادی نداشت، ساعت هفت شب از بخارست پرواز می کردیم و نیمه شب در آتن بودیم،با احتساب نشست و برخاستی در رم، درمقابل مجبور بودم تا یک شب بیشتر در بوداپست بمانم، یک روز را گذاردم برای کار کردن روی نوشته ها در هتل و روز دیگر را برای گذاری در شهر.
غول خواب زورش بیشتر بود، نیم روز رفته بود که به اکراه راضی شد تا هیکلش را تکانی بدهد بلکه برخیزم، جملاتی نوشتم و چیزهایی خواندم ، بار دیگر مقهور هیبتش شدم و ناچار نقش بر زمین ، کی بشود تا زورمان بچربد براین عفریت-فرشته ای که هم نعمت است و هم نقمت،این خواب.
روز دوم اقامت در بوداپست این گرویی ارزشمند عثمانی-هابسبورگ را می گذراندم، بیست وهفتم تیرماه 89خورشیدی و 19 ژوئیه 2010 میلادی،پرسان پرسان به خیابان اصلی رسیدم، بوداپست از هر دو سو، شرق و غرب میراث برده است هم از عثمانی و فرهنگ شرق هم از خاندان هابسبورگ و فرهنگ فرانکو-ژرمن، مجموعه قلعه بودا مشرف به دانوب منظری شگرف به شهر دارد، بازهم معماری باروک ،با شکوه ، تحقیر کننده هر چه جز ثروت، دست بالا را داشت، تصویری یوتوپیایی که تا هنوز مغرب زمین به شرق می فروشد جلوه اش را، منظر دانوب اینجا چون پراگ، رویایی بود با پل های معلق و بنای باشکوه پارلمان و دورنمای تپه و قلعه حکومتی بر فراز آن.
هتل را یافتم کرایه دوشب اقامت را پیشتر دادم ، از قرار 90 یورو، مجبور بودم دو شب بمانم در بوداپست تا به پرواز ارزانتری که از بوداپست به آتن می رفت برسم ،سفرپرماجرا اقتصاد دیگری می طلبد،حسابش از سفری مستقیم جداست، حساب کتاب دارد،هم بر پولی که خرج می کنی وهم بر زمانی که صرف می کنی،نوعی زندگی فشرده است در مقیاس زمان، محک خوبی است بر کاردانی ات، بر ابتکار و سرعت انتقالت،آموخت می شوی بعد چندی .
ترجیح می دادم تا بخارست و سوفیه را هم ببینم میان راه ولی افسوس که رومانی و بلغارستان در فضای مشترک اروپا نیستند وویزا می خواهد گذراندنشان مجبور بودم تا از بوداپست به آتن را با هواپیما طی کنم، بلیطی یافتم با قیمتی تقریبا نیم آنچه قیمتش در تعطیلات بود ،از بخارست به رم و از رم به آتن ،خط هواپیمایی آلیتالیا ،شانسی بود ،تاخیر و معطلی زیادی نداشت، ساعت هفت شب از بخارست پرواز می کردیم و نیمه شب در آتن بودیم،با احتساب نشست و برخاستی در رم، درمقابل مجبور بودم تا یک شب بیشتر در بوداپست بمانم، یک روز را گذاردم برای کار کردن روی نوشته ها در هتل و روز دیگر را برای گذاری در شهر.
غول خواب زورش بیشتر بود، نیم روز رفته بود که به اکراه راضی شد تا هیکلش را تکانی بدهد بلکه برخیزم، جملاتی نوشتم و چیزهایی خواندم ، بار دیگر مقهور هیبتش شدم و ناچار نقش بر زمین ، کی بشود تا زورمان بچربد براین عفریت-فرشته ای که هم نعمت است و هم نقمت،این خواب.
روز دوم اقامت در بوداپست این گرویی ارزشمند عثمانی-هابسبورگ را می گذراندم، بیست وهفتم تیرماه 89خورشیدی و 19 ژوئیه 2010 میلادی،پرسان پرسان به خیابان اصلی رسیدم، بوداپست از هر دو سو، شرق و غرب میراث برده است هم از عثمانی و فرهنگ شرق هم از خاندان هابسبورگ و فرهنگ فرانکو-ژرمن، مجموعه قلعه بودا مشرف به دانوب منظری شگرف به شهر دارد، بازهم معماری باروک ،با شکوه ، تحقیر کننده هر چه جز ثروت، دست بالا را داشت، تصویری یوتوپیایی که تا هنوز مغرب زمین به شرق می فروشد جلوه اش را، منظر دانوب اینجا چون پراگ، رویایی بود با پل های معلق و بنای باشکوه پارلمان و دورنمای تپه و قلعه حکومتی بر فراز آن.
با آسانسوری ریلی بر بالای تپه رسیدم، به قرار هشتصد فلورینت، هر یورو را به دویست و هشتاد فلورینت عوض کرده بودم، جز دو کلیسا و ساختمانی پادگان مانند و چند خانه چیز دیگری آن بالا نبود، کنجکاوی است دیگر، سر درآوردن از آنچه می گذرد درون یک قلعه ما را تا بالای کوه هم می کشاند، فایده اش این بود که شهر را در منظری کلی تر دیدم و چه جایگاهی داشتند بناهایی چون پارلمان در بافت شهری ، خوش نشسته بودند به دامن شهر، نگینی از کاردانی هنر، سفید و درخشان

.در کوچه های قلعه پرسه می زدم که به مرد ی بلند قد و ریشو برخوردم ترکیبی بود از ارنست همینگوی وعلی آویزی دوستی زاهدانی، بیشتر به دومی می برد تا اولی، عکاسی می کرد افتان و خیزان و زنی به همان بلندی بدنبالش، دوربین قابلی هم داشت ،تومنی صنار توفیر می کرد با دوربین من که دیگر پیر شده و بد قلقی می کند وبرای هر عکس کلی بازی در می آورد.برناردو ونزوئلایی بود ،صمیمی و خونگرم مثل همه دوستان آمریکای جنوبی، زنی سوئدی گرفته بود ودر روستایی در شمال سوئد در دل جنگلی ساکت زندگی می کرد، روحی صوفی داشت که به ریش بلند وتولستوی گونه اش می آمد، سیرو سلوکی هم در هند کرده بود و مانند همه یوگی ها قطب و مرادی هم را هم در هند زیارت کرده بود، سراغی هم از ایران می گرفت، خبرهایی داشت از درویشی و صوفیگری در ایران، من که بی خبر بودم پس دعایی کردیم بجان سران دوکشور دوست و ازهم جداشدیم.


در پایین آمدن از تپه کمی عکاسی کردم و به سرعت قدم هایم افزودم که زمان کمی مانده بود به پرواز، در حقیقت دیر شده بود، نگرانی ام بیشتر شد وقتی که دانستم برای رسیدن به فرودگاه از شهر باید یک ساعت ونیم در راه بود ، جا مانده بودم گویااز پرواز، صدوشصت یورو بلیط و پنجاه یورو کرایه شبانه هتل بکنار، در این واویلا بلیط دیگر یافتن مکافات بود، دل نگران را به دریای بلا زدم وراه افتادم به سمت فرودگاه، ولی بنا را برآن گذاشتم که پرواز رفته باشد من مانده باشم

.بر خلاف برآورد همه کسانی که ازشان مسافت راه راپرسیده بودم، به نیم ساعتی در فرودگاه بودم و بموقع سوار هواپیما وساعتی بعد بر فراز بوداپست، حکایت شانس است دیگر والا که باید از سفر می ماندم، با نشست و برخاستی در رم به آتن رسیدیم شهری که باید می دیدمش با فراغ بال،با اتوبوس و بلیطی به سه یورو و چهل سانتیم از فرودگاه به میدان ویکتوریا رسیدم، از آتن به بعد را برنامه ریزی نکرده بودم، نزدیک بخانه می دانستم یونان وترکیه را ، گفتم می رسم و راهی باز می کنم سرانجام در آتن،خدا بزرگ است.
ساعت دو نیمه شب بود و سکوت قبرستان بر شهر افتاده بود، میدان ویکتوریا از هتل و تاکسی کم نداشت ولی پیدا بود که هردو گران باشند، پس حتی پرسشی هم نکردم که چودانی و پرسی سوالت خطاست، آدرس هتل های ارزان قیمت را گرفتم، میدان اومانیا، در همان امتداد خیابانی بود که ایستاده بودم، راه افتادم، انگار در خیابان آزادی ، در تهران قدم می زدم، همان وهم و سایه های معدود، لرزان و مردد، در گذر از کوچه ای به خیابانی، و سپس گم شدن در سیاهی شب، چندان امن بنظر نمی رسید خیابان خاصه درآن ساعت شب، به میدان رسیدم، بی قواره ، نامتوازن و تعدادی سرگردان بر حاشیه اش نشسته از همه رنگ، سیاه و زرد و سفید، پل انتقال مهاجرین از آسیا وآفریقا به اروپاست یونان ازجبر جغرافیایی اش، هتل های کوچکی که در کوچه پس کوچه ها می یافتم همه درهاشان قفل بود، برسم هتل های شهرها ی کوچک در ایران، داشتم فکر می کردم که اولین شب اقامت بی برنامه چندان راحت نخواهد گذشت که به آخرین هتل سرراه هم سری زدم، درش باز بود، پسرجوان خوش منظر و خوش محظری در پذیرش نشسته بود، اتاق خالی داشت، 35 یورو از قرار هرشب ، اتاقی مرتب با سرویس بهداشتی خوب، بخیر گذشته بود، خسته راه بودم، ننشسته خوابیدم
.
Comments