وین


یک ساعتی بیشتر طول نکشید تا ازبراتیسلاوا به وین رسیدیم،اتوبوس عجله نکرده بود،راه کوتاه بود. پایانه اتوبوس بیشتر به ایستگاهی از اتوبوس های شهری می مانست،نه ساختمانی،نه شرکتی،نه اتوبوسی، پیاده شدم.
مترو نزدیک بود ، از پله ها پایین رفتم ،در فکر این بودم تا از جایی یا کسی آدرس هتل را بگیرم که در گذر دو دختر جوان آوای پارسی سخن گفتن را شنیدم، دنبالشان دویدم وآدرسی خواستم، دو دخترآرایش کرده بودند، ،در شباب جوانی و زیبا ، پاریس اینگونه نیست با همه آوازه اش،بحساب عادت گذاشتم، که ترکش موجب مرض است ،چه در ایران و چه در فرنگ.
بلطف و مهربانی، ایرانی وار راهنمایم شدند و چند ایستگاهی همراه شدیم، تا رفتند، نه سالی بود که کم و بیش در اطریش زندگی می کرد مینا، گلناز چندان صحبتی نکرد، کار دفتری می کردند گویا،درسی خوانده بودند،تا آن اندازه که کاری پیدا کنند و کافی بود برایشان،بیشتر چه می خواستند مگر؟ فارسی را خوب اما با تردید و تامل صحبت می کردند، سخت شده بود فارسی صحبت کردن بروز، برای این مسافران همیشه ، نمی توانستند برگردند براحتی به ایران ،باید پاسپورت اطریشی می گرفتند که هنوز نگرفته بودند انگار، تازه مگر که مانده بود ایران که ببینند، فامیل کوچکی داشتند که امروز در اروپا یا آمریکا بودندحالا اعضایش ،و دوستان هم که دیگر سال هاست که از یادشان برده اند مینا و گلناز را،به زندگی مبتلایند و روزمرگی هایش لابد.کنجکاوی نکردم ولی پیدا بود از نسل مهاجران و پناهندگانی هستند که سالی را در دربدری گذرانده اند تا گلستانی بیابند، حالا هم پیدا بود که ناراضی نیستند، بالاخره انسان است دیگر عادت می کند با روزگار، وتا چشم بچرخاند عمری گذرانده و دیگر راهی به بازگشت نمی ماند و تازه اگر راهی هم باشد، دیگر نیرویی نمانده، انسان است دیگر ،محافظه کار می شود،تنبل می شود، نمی شود که هروز از آغاز شروع کند، تازه با این خبرها که در بوق می کنند از آنچه می گذرد در ایران، راه قرض ندارد که دوباره برگردد، همین جا می ماند تا وقتش برسد، و وقتش هیچ وقت نمی رسد، می ماند آن میان نه رومی روم،نه زنگی زنگ، یه چیزی میان این دو ، در هر حال این دلیل نمی شد تا مینا و گلناز بد بگذرانند بخود ، می خرامیدند چون طاووس مست بر زمین خدا، خدا همراهشان.
به هتل رسیدم، آدرس سر راست بود، چندان با دانوب و مرکز شهر فاصله ای نداشت، قد ده دقیقه قدم زدن بود، دوشی و استراحتی، در لابی هتل کمی با مردمیانسالی که در پذیرش نشسته بود گپی زدم ، ایران را می شناخت، علاقمند بود به سفری به اصفهان، تشویقش کردم، می ترسید، تلویزیون ها اخبار خوبی پخش نمی کردند از ایران، به آینده موکول کرده بود رویای سفرش را ،شاید زمان حل کند مشکلات را،که می داند شاید حق با اوباشد.
به خیابان زدم ، در امتداد دانوب قدم می زدم که پیچ کوچه ها و سحر محله های نا آشنا مرا به کلیسای گوتیک راتوس در مرکزشهررساندند، با همان هیبت غریب جانوری مهیب، نشسته در میانه میدان، سیاه ، ساکت و غیر زمینی، منتظر بودم تا هر لحظه غرشی کند این اژدها و خیزش را به دل آسمان ببینم.
کمی جلوتر از کلیسای گوتیک ساختمان هاس هاوس قرار داشت ،یکی از آثار بنام معماری پست مدرن اثرهانس هولاین معمار هلندی، با همان مشخصات پر زرق و برق پست مدرنیسم که بیشتر نوعی نئو باروک محسوب می شود جخ با مختصات معماری مدرن، در مقابل اصالت و قدرت کلیسای گوتیک قافیه را باخته بود مرکز خرید پست مدرنیستی هانس هولاین،در حوالی میدان پرسه ای زدم، خیابانی بود طولانی،به خیابان استقلال استامبول می مانست، بازار مکاره مغازه ها و فروشگاه ها ومردم که این میان می لولیدند به سرخوشی، حق دانشتند دخترکان ایرانی مردم به پوسته صدف هاشان بسیار رسیده بودند قصه بسادگی پاریس نبود،خرج کرده بودند برای سر و تن شان، خاصه خانم ها .یاد آن بیت ها از مولوی افتادم که:
چند بازی عشق با نقش سبو بگذر از نقش سبو، رو آب جو
این صدف های قوالب درجهان گرچه جمله زنده اند از بهر جان
لیک در دل هر صدف نبود گهر چشم باز کن در دل هریک نگر
صورتش دیدی زمعنی غافلی در صدف دری گزین، گر عاقلی
به شبگردی گذشت شب بیست و ششم تیرماه، شب چهارم از سفر،خسته تن کشاندم به تخت، وخوابی عمیق مرا برد به آنجا که رویا می کارند.

تفرج روزانه با تراموا آغاز شد، هوای ابری بود و امید چندانی به عکاسی نداشتم که عکاسی بی سایه و نور ، کالبد مرده را تصویر کردن است، رنگ ها هم نیمه جان ثبت می شوند بر صفحه تصویر، در مقابل بنای مشهور ژوزف اولبریخ که آشنا می نمود از تراموا پیاده شدم، اولبریخ و اتو واگنر از بزرگان سبک آرت نوو در وین محسوب می شوند که در دوره غلبه باروک و روکوکو نگاهشان به معماری انقلابی بود، ادامه همزیستی باروک و آرت نوو از پراگ به وین کشیده شده بود، همانطور که گوستاو کلیمت در هردو شهر یادگارهایی گذارده بود از نقاشی.
باران تندی زد، خیس شدم، از کنار فرش فروشی حافظ و هواپیمائی ایران ایر گذشتم تا به ولکس گارتن رسیدم، پارک ملت به تعبیر اطریشی ها، کاخی عظیم و چمنی سبز در مقابل آن ،قصر هافبورگ ،ماترک فرانتس ژوزف از خاندان هابسبورگ، قدم به قدم نقش عقاب های خشمگین بود بر سر دیوارهای باغ، نمایشگر قدرتی درنده به خوی عقاب، گذارده بودندش زیر پا مردم به ضرب قانون وسرخوردگی ها از بلند پروازی های پوچ امپراطوری، کالبدی مانده بود از همه آن گزافه ها به قرن نوزدهم.
قصر به حرمت شهروندی و کرامت انسان، شده بود پارک ملت، وهمچنان نشاندار قدرتی که مقهور مردمش شده بود، عظیم ، وحشی و باشکوه.
شهر در اندازه های پایتختی یک قدرت اروپایی است، ازمنظر شهرسازی قرن نوزدهمی و بنا های باشکوهش،میان سبکی در باروک بنام فرانتس ژوزف شکل داده وین با اینهمه هماهنگی در عظمت، با خود فکر می کردم چه می کنند امروز با اینهمه بنای بی فایده و البته پر هزینه که مرمت شان خود قصه ها دارد، توریسم نمی تواند بار همه هزینه ها را بدوش بکشد که صنعتی است بسیار آسیب پذیر، اتکا به آن خانه برآب ساختن است، مگرازنان قرض دادن های سازمان ملل و شرکای اروپایی فرجی حاصل شود که می شود، حداقل ده سالی است که دیپلمات های ایرانی راه تهران-وین را هر ماه گز می کنند تا در اجلاس حکام سازمان بین اامللی انرژی اتمی حق ایران را بگیرند، و می گیرند لابد، آقای علی اکبر سلطانیه که تکان نمی خورد از وین تا مقصود حاصل شود.
پارلمان ، تئاتر ، کاخ های متعددهمه در شکوهی رویایی غوطه ور بودند، وین قرن نوزدم به قطع رشک قدرت های اروپایی بوده است، بی دلیل نبوده که پادشاهان قاجارو ایرانیان سفر کرده به فرنگ در این شکوه و عظمت شهر و قدرت امپراطوری غرق می شدند ، بیجا نبود که معماری قاجاری ایران نه حتی معماری کشوری مستعمره که معماری سلاطینی شد که همچون کلاغ قصه می خواستند خرامیدن کبک بیاموزند، قبله عالم هایی که قدرتشان تا سرحداتشان هم نمی رسید و انگشت هر کشور خارجی گوشه ای ازمملکت را به بازی داشت.ای داد از بی کفایتی ای داد ازبیداد چاپلوسی ،که چه می کند با شاهی سلطانی، قدر قدرتی، باز خوشا به غیرت ناصرالدین شاه که اینقدر جگر داشت که به اعتراف بنشیند که قدر قدرت و قبله عالم خلقی گرسنه و در جهل رها شده، پادشاهی غوکان و خرمگسان است، وچه فایده که خود در بزنگاهی فرصتی دریغ کرده بود از ملت به نظم تقی خانی، توبه گرگ و اشک تمساح.
آنچه از معماری کهن وین دیدم با آنچه که باید از معماری روزش می دیدم نسبتی نداشت، کفه تاریخ در وین چون، پراگ، چون پاریس و چون ونیز و فلورانس و رم می چربید ، چاره ای نبود هنوز در پس ذهن شهروند اروپایی شکوه و عظمت معماری با سنگ روم و یونان سنجیده می شود، شکر باید کرد که روزگار مدرن و معماری امروز تا اندازه ای ازین نوستالژی تاریخی کاسته است.
اسباب سفر را برداشته راهی همان ایستگاهی شدم که پیاده شده بودم روز پیش، مقصد سفر این بار بوداپست بود حلقه سوم انگشتری دانوب و ستون اقتدار دیگری از خاندان هابسبورگ و امپراطوری پروس-هانگری در سرحدات عثمانی، هزینه ها از انتظار گذشت در روزی که در وین سر کردم، 139 یورو پولی بود که بابت هتل ، غذا و بلیط مترو پرداختم.سفراست دیگر،دست ها با جیب مهربان می شوند.

Comments

Popular posts from this blog

دوبایزید

تهران

رکود