پراگ



شهر قصر ، شهر محاکمه، شهر کافکا،شهر شوخی و عشق های خنده دار شهر کوندرا،شهر کلیمت و واتسلاو هاول ،شهری بی نظیروباور کردنی ،جمع همه سخاوت طبیعت و کاردانی هنر،تنه می زند به پاریس گرچه آنهمه هایهوی را هم ندارد و در مرکز کشوری 90هزار کیلومتر مربعی نشسته است، کار یک روز و دوروز نیست دیدن این شهر ،باید در پراگ زندکی کرد. با پاریس یک فرق دیگر هم دارد، وآنکه تا دلت بخواهد مارک های گران قیمت اتومبیل است که رژه می روند در خیابان، صحبت بی ام دبلیو و مرسدس بنز نیست،پورشه و فراری و مازراتی است که هر از چندی از خیابان می گذرند ، باقی دیگر اشکودا اتومبیل ملی چک هاست که در خیابان ها در رفت و آمداند. در مجموع بنظر می رسد که شهر ثروتمندی است و مردم دارایند. پراگ مرکز ایالت بوهمیا دوک نشین هابسبورگ هم بوده،شهری که مدتی مرکز امپراطوری پروس-هانگری شمرده می شده است.امپراطوری که فردای جنگ اول همه عظمت خود را باخت و چندی بعد هم زیر سایه رایش سوم خزید ،رایش که دولت مستعجل بود این استالین بود که تا برلین پیش رفت و امپراطوری سرخ ها را تا قلب اروپا کشاند،بهار پراگ مهمترین واقعه پیش از فروپاشی کمونیسم بود که برای نخستین بار پس از جنگ دوم ملی گرایان تلاشی کردند تا گردن از یوغ روس ها آزاد کنند که نشد،، این ایده بادخالت مستقیم ارتش سرخ ناکام ماند ،رفقای سرخ در مسکو نمی توانستند دومینوی فروپاشی نظم آهنین پرولتاریا را به آسانی تحمل کنند،32سال بعد دیدیم که تحمل کردند و شد،این همسایه شمالی ما گاهی توانایی های خودش را دست کم می گیرددر تحمل،خرس سرخ شمالی که تنها دندانهای اتمی اش مانده از ایام ماضی تنها دل خوش دله دزدی های گاه وبیگاه از همسایگانی چون ماست امروز،و البته مبتهج به عایدات نفت و گاز، که این روزگارش هم بگذرد.


ساعت شش در پایانه فلورانس شهر پراگ از اتوبوس پیاده شدم زمین خیس نم رقص سبک باران بود،هر یورو را در پایانه به 28.60کراون چک تبدیل کردم ،کمی راه رفتم تا به ورودی مترو رسیدم، بلیطی خریدم وسوار مترو شدم،در ایستگاه میوزیوم پیاده شدم که بنوعی مرکزشهر حساب می شد،تنها تک وتوک سایه سیال رهگذری در خیابان ها دیده می شد،شهر خواب بود هنوز،خمیازه می کشیددر آن صبح ، شده بودم همزاد باران که مژده روزی خوش بوددر این هرم تابستانی. چشمم به ترامواهای متعددی افتاد که در مسیرهای مختلف در رفت وآمد بودند در آن ساعت بخودم گفتم که کمی با تراموا در شهر بگردم تا با حدود شهر کمی آشنا شوم،بلکه کافه ای باز شود وصبحانه ای وقهوه ای. بلیط نداشتم پس با قیافه حق بجانب مسافر های نا آشنا به نظم و عادات شهر جدید سوار تراموای خط یازده شدم که سربالایی را به سمت شعاع های ناپیدا خورشید پس تپه طی می کرد. هیکل زرد تراموا ،سوسکی را می مانست که با کرختی تن می کشاند بر بالای تپه، چند ایستگاه که گذشت ، میان همه آیندگان ورفتگان ندیدم کسی بلیطی بزند در دهان منتظر دستگاه های کوچک قرمزی که دیگر نا امید بنظر می رسیدند از عنایت مسافران ،نشان به آن نشان که در تمام مدتی که در این شهر بودم بجز یکبار که خانمی با سه بچه قد و نیمقد بلیطی را بدهان یکی ازین گرسنگان داد ندیدم کسی بلیط استفاده کند،مورد آن خانم را هم گزاردم بحساب اینکه می خواست درس شهروندی بدهد لابد به کودکانش ، یا چون من مسافری است،ناوارد به رسم شهر.گویا سنت باقی مانده از ایام کمونیسم است در پراگ ،تراموای مجانی ! شما هم یادتان باشد که می توانید برای یک روز ازمعدود مزایای کمونیسم لذت ببرید در پراگ ،پس تا می توانید مانند من در پراگ تراموا سوارشوید.
تقریبا تمام شهر را شمال به جنوب و شرق به غرب چرخیدم و می توانم توصیه هایی به شما هم بکنم ،مثلا اصلا خط یک و یازده را سوار نشوید که وقت تلف کردن است ،این تراموا ها ازهیچ محله قابل توجهی نمی گذرند و بیشتر مسافرینش زن ومردهایی میان سالند که ایستگاه به ایستگاه سواروپیاده می شوند ،خسته از کار شبانه و یا ناخوش از سحرخیزی مکرر ،خستگی اش به تن شما می ماند ،چه کاری است ،خط 23 و یا 24 را سوار شوید واز قلعه قرون وسطایی پراگ و کلیسای بسیارزیبای گوتیک سنت ویتس لذت ببرید.
گوشه ای دنج در یک کافه نزدیک رودخانه ولتاوا یافتم و دندانی به نان و کره چرب کردم،کافه ای خلوت که اولین مشتری اش من بودم، کفی پوشیده از سرامیک های تابه تا داشت، مثل خوشه انگوری نیم خورده، دندان های یک در میان ریخته ای را می مانست در خنده کودکانه هشت سالگی ، مهماندار خانم میانسالی بود که نیمروی مخلوط به سبزیجات معطرش به سرعت نگاهی سرگردان در بشقاب لعابی گم شد،کمی نوشتم و کمی در خیال سفر وسکون قبل وبعد ازآن پرسه زدم تا تنم کاملا در گرمای روح بازیگوش پراگ کرخت شد. صورتحساب نامعقول بنظر می رسید ولی به آسانی پرداخت شد،گویی خانم میانسال بتجربه مشتریانش را می شناخت ، اینکه بلد شهرند یا نابلدی تازه وارد، گوش می برید سرگردنه ،134 کرون چک بابت نیمرویی و نان و کره وفنجانی قهوه کارسازی کرده بود در حسابم، پرداختم براحتی،هنوز نشئه زیبایی شهر بودم ،زن می دانست،کمین زده بود برای مسافران نابلد ، می شناخت مشتریانی را که به تلنگری دل می دهند به یک شهر و که می داند، کنگر می خورند ولنگرمی اندازند. بحساب باران گذاشتم طمع زن کافه دار را،روز خوشی بود دست ها گشادگی می کردند با جیب ها.
دوباره کمی با تراموا شهر را گشتم، در خیابانی که از کنار ساختمان تازه ساخت سنا با هیاتی عجیب می گذشت پیاده شدم،پاکتی را پست کردم،فرصتی بود تا ساختمان پست پراگ را هم ببینم، یاد ساختمان پست تهران افتادم،آنکه نیکلای مارکف ساخت به دهه بیست، با این تفاوت که این یکی هنوز برقرار است و به رتق وفتق امورپستی مردم می رسد،حال که آن یکی که در تهران است اگر نبود، توجه یکی ازهمین مهندسینی که ازسر اتفاق پیمانکار بنایی کهن می شوند ولی چندی بعد به عشقش مبتلا،چه بسا تا الان به سرنوشت ساختمان شهرداری و میدان مشق گرفتار شده بود.این عاشقی بر بسیاری گذشته ،برمن هم،یادم نمی رود اول روزی که در بیابان لوتک به لطف دوستی با آسبادهای حوض دارروبروشدم،امروز که ده سالی ازآن روز می گذرد همچنان هم سرنوشتیم من و این آسبادها.
درخیابان بسمت رود پیش می آمدم وعکاسی می کردم بلکه کمی ازین همه زیبایی و هماهنگی ،گرچه بسیار خودنما و عمدا باشکوه را درخاطره تصویر بنشانم،شاید روزی به کمک حافظه فراموشکارمان آمد

.
به میدان باریک ونسسلاس که رسیدم,خسته بودم میدان در امتداد طولی اش زیرسایه بنای عظیم لژرووا قرار گرفته بود که به کاخ یا عمارتی حکومتی می مانست،با پرس و جو دانستم موزه است امروز،بر نیمکتی در میانه میدان آرام گرفتم،کوله پشتی را که از کمر باز کردم ،چون گربه ای خزیده در شعاع آفتاب بر نیمکت وارفتم،بیهوش،خوابیدم.غرش موتور ماشینی که چون برق از خیابان گذشت بیدارم کرد،یکی از چندیدن فراری بود که میدان را در ساعت های بعد مدام چرخ می زد،آفتاب کمی آرام گرفته بود و پریرویان رفته رفته خرامان در حاشیه میدان به گشت وگذار بودند،نرینگان نشسته بر مرکب های لوکس جولان می دادند تا بلکه شکاری دست دهد،نرینگی هم کم وبیش همه جا یکسان جلوه می کند انگار،بگذریم، نیم ساعتی شیرین در وسط پراگ بر نیمکتی خوابیده بودم، وچه اهمیت دارد، جایی که کسی نمی شناسدت، چه بیرنگ می شوند بایدهادرسرزمین های دور ،کمی تن سبک می کند خاطر از همه آنچه براو آوار کرده ایم درهمه این سال های زندگی میان خویشان،دوستان، همکاران و همه چشم های ناظر و سختگیر، درسامان خود نبوداینهمه باید را تاب نمی آوریم گویی چیزیمان کم می شود ،چون گربه ای که سبیلش را چیده اند،تعادلمان بهم می خورد،حال آنکه چه می کند مگراین تن اگر کمی تنها شود ،سبک شود یک چندازهمه این بد است و زشت است ها،از مردم چه می گویندها ،جای دوری نمی رود که،جخ به اندازه خوابیدن روی نیمکتی در شهری دور ازهمه چشمهای کنجکاو،همین

Comments

Popular posts from this blog

دوبایزید

تهران

رکود