اورنج لاین

یکی دو ساعتی در یک کافی نت نزدیک چک پوینت چارلی نشستم میهمان دخترک بلوند مهربانی که با دستپاچگی کسی که انگلیسی خوب نمی داند تلاش می کرد تا همه سوالات مرا جواب دهد , کافی نت با فضای تاریکش بیشتر به سالن های بیلیارد می مانست تا کافی نت های وطنی که صفحه نمایشگرت هم رو به خیابان است تا در صورت نیاز نهی از منکرت کنند , در همه طرف گفتگو بزبان ترکی جریان داشت و دود سیگار , گویا در برلین مصرف سیگار در فضای بسته هنوز مرسوم است , عجیب است از آلمانی ها , بعید بود توقع نداشتیم , دوستان فرانسوی ما با همه کاربردی که سیگار در زندگی انتلکتوئلانه اشان دارد تن داده اند به این ممنوعیت و یا بتعبیر شعارهای وطنی در مورد حجاب مصونیت , حالا بگذریم از اینکه پاریسی ها که زیر بار حرف زور نمی روند یه ان جی او درست کرده اند برای دفاع از حق سیگار کشیدن آزاد , هر از چند گاهی هم جلوی الیزه بساط راه می اندازند و ساعت ها شعار می دهند که چه ? این کاربا حق شهروندی و مبانی آزادی مغایر است , بابا دلش می خواهد اینقدر سیگار بکشد تا بترکد , به کسی چه , دلشان خوش است وصدایشان از جای گرم در می آید , فرانسوی اند دیگر به چاک دیوار هم گیر می دهند که با " آزادی , برابری و برادری " امان نمی خواند , خلاصه ما که شرمنده خانم وآقای سارکوزی هستیم که چنین مردم ناشکری خدا نصیبشان کرده که روزی ده بار خشتک آقا وبانو را در می آورند , می شورند و در آفتاب پهن می کنند . ایشالله روابط خوب بشود آقا و بانو سفری به ایران بکنند تا بفهمند مردم نجیب و قدرشناس یعنی چه ?

آدرس پایانه اتوبوس های پراگ را هم از دخترک گرفتم و دوباره مقابل چک پوینت چارلی سردرآوردم , با خودم فکر می کردم این ساختمان که الان نیمی اش دوده زده و نیمی دیگرش از ریخت افتاده یه روزی چه سرو صدایی براه انداخته بود , البته خودش نه که معمارش , پیتر آیزنمن چه سوکسه ای داشت درایام دانشجویی ما میان گروه های دانشجوی معماری , چه آسمانی به ریسمان می بافت با آن پاپیون کذایی اش پیتر بزرگ در مکالمه ومجادله با رابر کریر , در نقد کانسترکتیویسم و دفاع از دیکانستراکتیویسم , الحق که " جنگ هفتادو دو ملت همه را عذر بنه " حضور وبقا و تحول بنا ها در گذر زمان داستانی است جدای همه قیل و قال های معمار و منتقد , معماری تک وتنها خود رابطه اش را با جامعه انسانی تعریف ودر گذر زمان باز تعریف می کند . وچه تنها بوداین ساختمان در پیری و زوال زودرسش , کسی که آرام آرام , ناباورانه در سکوت میان سالی به وحشت پیری می اندیشد و تنهایی وشاید زوال , خاصه آنکه ثمری هم نداده باشد .

این احساس زوال بنا و ترس معماری از وحشت متروک ماندن را یکبار دیگر هنگامی که در شاندیگار هند مجموعه میدان پارلمان و فرمانداری ایالتی اثر لوکورلوزیه را می نگریستم حس کردم , معماری آوانگارد که از سوی مردم مورد استقبال واقع نشده , نگاهش می دارند چون پول گزافی بابتش داده اند ولی دوستش ندارند وکیست که دوست داشتنی نبودن را نفهمد ? کیست که آنرا تحمل کند ? ساختمان در مسیر پیری زودرسی قرار می گیرد که به یقین به مرگ می انجامد و لی از آنجا که در سنت رایج بعد جنگ دوم , میراث نظریات گوناگون در مورد مرمت اجازه نمی دهد تا بنایی در آرامش بمیرد , پیکر مرده را به هزار ترفند نگاه می داریم , حال بوی گند تعفن سبک جهان را بردارد باکی نیست .

خسته , یک درمیان , چون شولایی در مسیر باد خیابان نزدیک پایانه را گز می کردم , بنابود هزینه های یک روز برلین از ده یورو تجاوز نکند که حساب ها سر به 60 یورو زد , بس که آب خوردم , بس که گرم بود این شهر . اگر به همین صورت بگذرد بایدازخیر آتن بگذرم که هنری هم نداریم به کسب و کار در سفر , نه سازی می دانم و نه آوازی که تا بخوانم .

اتوبوس راس ساعت در پایانه خلوت حاضر شد , اتوبوس راننده وخدمه نو نوار بودند هیچ ربطی به خط یورولاین نداشت که هم بسیار گران بود و کهنه و شلوغ , برای سفری شش ساعته 17 یورو بلیط ناچیز بنظر می رسید خاصه که سرویس داخل اتوبوس شامل کاپوچینوهای پی در پی ولبخندهای گرم و نمکین هم بود . خوابیدم

خورشید که زاییده شد از دل زرد زمین کشتزارهای همه گندم , بیدار شدم , با گردن درد البته , این دومین شب خواب در اتوبوس است , امشب هم در سفر از پراگ به براتیسلاوا قصه همین خواهد بود , فردا شب در وین در هتل خواهم خوابید والبته دوشی و استراحتی افقی که عطری که این خورشید بر تن مسافر راه سوار می کند را مگر که آب بزداید .

چکوسلواکی کشوری که نامش در ایام کودکی و نوجوانی معجونی بود از سختی در تلفظ و شرم در فهم , این هم شد آخر اسم , آدم اسم کشورش را می گذارد چکوسلواکی ? چه جایی ما تواند باشد ? نه واقعا برا شما راحت بود ? برای من یکی که نبود , حالا اگر هم ایرادی هم نباشد بقول علمای ما انسان عاقل باید از موضع اتهام بپرهیزد , شاید ازین رو بود که معلمین جغرا فیا ی ما معمولا این کشور را بحال خود می گذاشتند و ذهن دانش آموزان مبتلا به بلوغ را با کابوس هایی اینچنین آشوب نمی کردند , زد و از برکت تلاش کاپیتالیست ها , کمونیست ها کاسه کوزه نداشته اشان را جمع کردند و بدین طریق یکی از مشکلات مهم معلمین جغرافیا و دانش آموزان راهنمایی و دبیرستان ما حل شد . البته هنوز مشکلاتی ازین دست در مثلثات و فیزیک باقی مانده که امید واریم که برادران کاپیتالیست آنها را هم بزودی حل کنند تا فرزندان ما با حیا تر از ما تربیت شوند .

این اولین سفرم به یک کشور سابقا کمونیست اروپا خواهد بود , ( بجز روسیه که آسیایی حسابش می کنم اگر خرده نگیرید , اینهم از عجایب روزگار است که کشوری که بتنهایی نیمی از آسیا را پوشانده خود را اروپایی می داند که چه ? پاره ای هم در اروپا دارد , قصه ارمنستان و گرجستان و آذربایجان علی اف که مضحکه است ) , هم جمهوری چک با پایتخت نامی اش , پراگ , که پایتخت فرهنگی شرق اروپا دانسته می شود وهم جمهوری اسلواکی با پایتخت نوستالژیکش براتیسلاوا , که برای من شخصا خاطره ای دور را از کتابی در کودکی زنده می کند . می بینید چقدر راحت بود بدون آنکه من زبانم تپق بزند و بی آنکه شما حیایتان تهدید شده باشد اسم هردو کشور را بردم و اتفاقی هم نیافتاد واقعا که این برادران آمریکایی به رفقای عبوس و خسیس روس ترجیح دارند , حداقل اینکه حاصل تلاش شان نمی شود چکوسلواکی که هم دو ملت را بزور در اینجا بهم بچسباند و هم ملتی دیگر را در خاورمیانه خجلت زده تلفظ نام این کشور کند , بخاطر این هم هست که چک ها خیلی ازین ناجیان تکزاسی ممنونند و اصرار والتماسشان کرد ه اند که یه رادیویی برای فردای این ملت نجیب خاورمیانه ای راه بیاندازند در پراگ که لااقل برای آن جوان هایی که در نوجوانی شرمنده تلفظ نام این کشوربوده اند حالا موسیقی پخش کند که جبران شده باشد , والبته که لوطی های تکزاسی هم به مدل فیلم های کابوی جان وین و عشق جاهل های وطنی گفتند چشم رو تخ چشامون و همینی شد که می دونید , همینطور مزقونه که داره می زنه این رادیو از پراگ حالا صداش کی درمیآدحکایت دزده است که می گفت این سازی که من می زنم صداش فردا در می آید , آدم حظ می کنه از هوش این آمریکایی ها و علاقه ای که به فرهنگ کوچه ما دارند برداشته اسم رادیوش را از روی یک مثل عامیانه انتخاب کرده , البته راست می گه قافیه هم که نداشته باشه واقعیت که داره , قصه این یکی را دیگه باید سانسور کرد که از جاده حیا دور خواهیم افتاد و حالا من در پراگ یه یانکی چشم آبی از کجا پیدا کنم تا مرا محیا کند ( این یکی به معنای حیادار یا همان باحیاست وبرعکس ) عجالتا تا چند ساعت بعد .

Comments

Popular posts from this blog

دوبایزید

تهران

رکود