
من هم مثل بخشی از ایرانیان همیشه در فضایی تاریخی غوطه ور بوده ام البته هنگام که خواسته ام از در تحلیل روزگار معاصرمان مطلبی بگویم ،بنویسم یا بیاندیشم،این گستره از تاریخ که شامل جزییات معمولا نمی شود تقریبا پهنای گذشته ایران وبه نوعی تاریخ بشر را در بر می گیرد،ایجاد نوعی این همانی میان دوره هایی از تاریخ کهن چون روزگار هخامنشیان،اشکانیان وساسانیان با پس اسلام تا مغول وروزگار نوپیدایی هویت ایران به صفویه وکشورگشایی های نادری وقاجاری را داشته باشید تا که سرانجام به پهلوی وجمهوری اسلامی برسد،اینکه گذار تاریخ در یک جغرافیای خاص همواره دارای نقاط اشترک فراوان است نمی تواند به تنهایی نتایج کلی برای تعمیم به همه زمان ها را موجب شود بویژه که در این میان درک ودانش ما از دوره های مهمی از تاریخ ناقص ومشروط است وهمینطور دراین میان بازیگران اصلی عرصه تاریخ یعنی ساکنان این فلات معمولا نادیده گرفته می شوند،اینکه در هردوره چه ویژگی ها داشته اند از کجا برآمده اند هم عصرانشان که بوده اند ودر این تعامل چه کرده اند وچه دیده اند،بازیگران صحنه تاریخ ایران ،این مردم در هر دوره نسل هایی را در برمی گرفته اند که برخی ویژگی هاشان از رهگذر نوشته ها ،آثار وروایت صفاتشان بوسیله دیگران قابل تشخیص است، تا بر ویژگی های دوران شان منطبق گردند ولی در مجموع این بازیگران از بخش عمده ای از تاریخ ایران غایبند وما معمولا نمی دانیم مردم هم عصر کوروش که بود ه اند چه می کردند وچه آداب وتربیتی داشته اند یا به گاه ساسانیان یا به هنگام فتنه عرب وترک ومغول چه ترفندها بسته اند وچه جهدها کرده اند،وازآنجا که تنها از احوال شاهان ومنش فاتحین خبر داریم می کوشیم تا با کمک قوه خیال وشواهدی چند از آثارشان واز آنچه گاهی در فحوای کلام یکی از این شاهان وپادشاهان وباری خربندگان به امارت رسیده معمای چیستی این مردمان دانسته شود،وخود ناگفته پیداست همانطور که باستانشناس در نظر پردازی براساس یک خط نوشته،یک گفتار یا یافته ای در جایی گاه چنان راه خطا می پماید که حتی سرچشمه های تمدنی ،دانشی ویا کوششی را فرسنگ ها وسده ها جابجا می کند (وازین دست چه بسیار است از قضا در کاوش های باستان شناسان وتاریخ دانان که گاه از یک سو کوروش را دادگر پادشاهی نیک نام وگاهی او را از دیگر سو مستبدی خونریز وکشورگشایی حریص تصویر می کند)اینها که قصه روزگار باستان است وخبط واختلاف در آن ناگزیر ،که قصه دیگر تمدن های کهن هم جز این نباید باشد اما موضوع آنجا تاسف بارتر است که تحلیل به روزهای معاصر نزدیک است،هنوز حتی توافقی سست بر حکایاتی چون مشروطه ونهضت نفت یا انقلاب اخیر موجود نیست،تصویری مشترک از رجال نامی چون ناصرالدین شاه وامیر کبیر، مشروطه خواهان وفضل الله نوری رضا شاه و کوشندگان آزادی،محمد رضا ومصدق وقوام وکاشانی وهمه مسببین انقلاب اخیر از همه گروه ها ودسته ها در دست نیست،حقیقت این است که درهمه این روزگار آنچه قدر نداشته نوشتن بوده وثبت جزییات احوال واخباروکوشندکان بدین مهم چنان که نخستین قربانیان وبی قدرترین شان در نظر ارباب ورعیت همیننان بودند
،

آنجا که رعیت برای دفع بی حرمتی به ناموس خود(البته از نوع گرجی اش)کنسول روس می کشد بررگ زدن و سر بریدن ناظم نظم تقی خانی وروزنامه نگار ووکیل مجلسش نمی جنبد واینان که کابوس هر مستبد و خودکامه وخربند ه امیرند اولین حذف شوندگان امارت حسینقلی خانی می شوند که به خیال خام دوام یابد حال که دولت مستعجل است و به دست نادان تر ومرتجع تراز خود پایینش می کشند ویا به خفت می کشند یا به غربت می کشند، امثال ابولفضل بیهقی را باید استثنایی دانست که باد حوادث تخمش به فلات ایران انداخته تا لختی بروید وبخشی از دوره ای از روزگار ایران را تصویر کند،تنها این شاهان وپادشاهان وخربندگان امارت بود ه اند که این حق داشته اند تا بنویسند یا از زبانشان بنگارند بر کتیبه ای سنگی یا بر رقعه ای کاغذین،تنها همین ها هستند که در اوصاف شان شعرها سروده اند وحکایات روزگارشان را نوشته اند میان همین اندک میراث نوشتاری دردست،قصه غریبی است، از قضا سانسور ومنع نگارش از آن بیماری هاست که دراین خاک عمری همپای کوه ها وفلات ایران دارد گویی تا بوده تنها این امرا وحکما هستند که می توانند بیاندیشند واندیشه ها بنگارند(ازیاد نرود قصه پینه دوز به ایام انوشیروان دادگرکه به صفت دادگری لابد،رخصت نداد تا فرزند پینه دوز حتی به قیمت پرداخت همه اندوخته پیرآرزمند آموزش بگیرد چه خط وربط زیب پیکر بزرگان است وبس)وبراساس این سنت کهن است که آن کوشندگان ارمنی،هنگام که تازه چندی بود تا گوتنبرگ دستگاه چاپی پدید آورده بود تا نشر کند انسان دانسته هایش را ودانایی از محاق اشراف بدر رود وباشندگان هر ملت بتوانند بدانند وبفهمند،شاه قدرقدرت صفوی(گویا شاه عباس کبیر)رخصت نداد بدیشان در توسعه وتکمیل تحفه بی بدیل شان به تاریخ وفرهنگ ایران(در تاریخ ایران بسیار اقوام که به موقع خود خدماتی چشمگیر برای پایداری ایران وایرانی کرده اند،وارامنه هم اگر این تنها خدمتشان بوده باشد که نیست،حق بزرگی را به ایران ادا کرده اند ،پایدار بمانند بدین خاک)هم بدان جهت که نگارش ودانش زیبنده دربار ولابد حرم شاهی است ورعیت را چه به فهم وکمالات وچون همه چونان او بروزگار معاصر از قجر وپهلوی وآنها که قیم فرهنگ ملت صغیرند به امروز، ایرانیان را از خواندن ونوشتن ،گفتن وفهمیدن باز داشت والبته چندی بعد، خود وتخمه اش وهر چه کرده بود وداشت براین سیاست برفت،گردنکشی زمخت وزفت چون محمود افغان وبعد اواشرف طومار حکومت صفوی درهم پیچید ومردم را هم که روا ندانسته بودند تا با اعجاز فهمیدن وتشخیص دادن آشنایشان کنند لابد تفاوتی نمی دیدند میان شاه صفوی ویل افغان،ازینرو جنبشی نکردند واحتمالا چندی این هنگامه تماشا کرده اند وچون چیزی دستگیرشان نشده بود از جریان وقایع شانه ای بالا انداخته وبه سر کار خود شده اند،این بیماری چنان ریشه دوانده بود که گویا حتی شاه صفوی هم قوه تشخیص از دست بداده وسرانجام به کاخ عالی قاپو خود تاج از سر برداشت وبر سر محمود گذارد که "تا دیروز مقدر بود که من شاه باشم واز امروز تقدیر است که توباشی"،او نیز تشخیص میان خود وسلاله اش را با آن نوآمده افغان نمی دانست،او نیز گویا نفهمید که این تفاوت از کجاست تا به کجا چه خواهد کرد این تسلیم با آتیه ایران وبراحتی با حوالت آن به تقدیر نقطه پایان گذارد برهمه تلاش های پیشینیان خود واین عجب نبود که نتیجه عمل جدش در تحدید خواندن وآگاهی ونشر دانش چنان کرد که ایرانیان هیچ زمان درآن سالهایی که می آمد از پس،سالهای شکوفایی صنعت واقتصاد در دیگر بلاد،سال های کشور گشایی واستعمار ،سال های از دست دادن نفوذ واعتبار بفهمند که اینهمه خفت وخواری وبیچارگی ودرماندگی ایران وایرانی از کجاست،چنان که این فغان را سال ها بعد از زبان ولیعهد غیور خاقان مغفور!!عباس میرزا می شنویم پس از شکست وعهد شکست به قریه ترکمانچای ،غریب است حتی تا آن روزگار ایرانی پیاده ماندنش از قافله تمدن را درنیافته است وبرغم همه سفرها وکشاکش ها نمی داند که چشم اسفندیارش کجا بود که چنین زخم دید(خود افسانه اسفندیار رویین تن وراز جاودانگی اش استعاره است که سال هاست تا این دیده بصیر که نیاز جاودانگی ملت است تا کور شده و جمعی کوران میان دریایی از بینندگان تیز چه توانند کرد جز زخم خوردن خود را به جریان حوادث سپردن)موضوع تنها شکستن دستگاه چاپی تحفه ارامنه نیست(طرفه آنکه ارامنه خود نمونه دیگری را حفظ کردند واز آنجا که بر حکم پادشاه منع شدند از استفاده از آن مگر جهت چاپ وتکثیر انجیل همین اندک اجازه نشر، ارج گزاردن به چاپ ونشر دراین قوم را برجسته ساخت ،وامروز به گواه آنچه که در تاریخ معاصر ایران کرده اند از هنر وفرهنگ وسیاست از پیشتازان اقوامند در گستره اقوام ایرانی به اعجاز همان دستگاه چاپ خرد که شاه قابل نمی دانستش بدین بهانه که بنیان خوشنویسی پارسی می کند وتوطئه است بر رونق هنر کتابت وخطاطی،که می داند، شاید هنرمندی ازآن جنس که بدربارها راه می یابند هم نمامی کرده باشد وآتشی درمیان افکنده باشد)داستان،داستان جهل وبیخبری رعیت است که به همه این سال ها ،بلی به همه این سال ها از آن روزگار کهن کوروش وداریوش(چه فقط از آنروزگار کتیبه های شاه فرموده بجای مانده وهیچ زمان دراین دیار چون گزنون وهرودوت معاصرین یونانی هخامنشیان نمی شناسیم که ازمیان رعیت حتی ازمیان اشراف برخاسته باشند،هنگامی که انحصار برنوشتن پذیرفته گردد،زشتی اش وآسیبی که بنیان خودآگاهی ملت می زند پوشیده بماند دیگر این حرمت برقلم اشراف ورعیت باهم خواهد رفت وتنها یکی است که می اندیشد،می فهمد وامر می کند تا فرموده اش را بنویسند،تا ما همه آنچه ایران بوده است را درقامت یک نفر ببینیم وتصور کنیم ولابد بپذیریم که پذیرفته ایم تا ایران بدان روزگار آن بوده که کوروش گفته یا داریوش نبشته ویا اشراف وروحانیون ساسانی گفته اند)در همه این سال ها ،دوره ها واعصار رعیت ایران چون اهلیت یافته چندی براین زمین چریده وبعد چندی ترکیده ورفته چونان هزارن پیش وپس خود که گویی هیچ زمان نبوده اند،این همان انگیزه است که جان های ماجراجو وسرکش را می انگیزد تا با سرنوشت خود از در جدال برخیزند ونه که چرنده ای گمنام بلکه گرگ دشت وچوپان این خلق بی گناه شوند وهمان کنند که پیشینیانشان کرده اند بدین فلات، اینها هیچ زمان ندانستندکه بی خبری وبی عاری رعیت شمشیری است دودم که هم رعیت را می زند وهم بگاه خود امیر را از اریکه ساقط می کند تاچونان سلطان حسین صفوی تاج وتخت بدان دیگری که تازه نفس آمده بدهد تا او هم یک چند بچرد وبدرد تا نوبتش بسر آید،واین میان بیخبری ما که پوشیده نبود ونیست دیگرگرگ ها به دیگر فلات ها را آواز داده تا که چون بی خبریمان دیده اند وگرده مان را برای سواری مناسب یافته اند هر از چند گاه مهتری برما گمارنداز گرگان وشغالان دشت مان وهمزمان از ما ومهتر سواری ها بگیرند ،همچنان بوده ایم تا امروز ،حتی جهد آن اندک غیرت مندان وآگاهان براین زخم افاقه نکردکه این درد گرچه تاریخ مارا نوشته است اما درهمان بزنگاه های مناسب هم اندیشه قضا وقدری سخن تغییر را بیشتر از یک نسل پیش نبرده است وآن نسل همت کرده هم در طوفان نادانی نسل های بعدی گم شده ،خورده شد وچون فضله ای بر پیشانی ایران.... است.(به قافیه مناسب خوانده شود)چند می شناسید از بزرگان هر نسل که به آگاهی ایرانی کوشیده باشند وتصویرشان نیالوده باشند،چند می شناسید همان اندک کوشش ها که به چپ وراست واجنبی ودشمن منسوب شان نکرده باشند ،مگر زهدان یک ملت پس از هردوره بارداری سخت از راهزنان و غارتیان چند صاحب اندیشه واهل قلم می زاید که حب جاه نداشته باشند وبرجان خویش بیمناک نباشند از روشنگری ،اینهمه بیداد را بسرزمین ما دشمنان نکرده اند که اگر بوده اند به ماهی وسالی رفته اند آنچه که خاک ما را به توبره کرده وروزگار ما را سیاه ،طوفان نادانی وجهل است ،امروز اگرچه به آمار می گویند تا خوانندگان ونویسندگان طرازی بی نظیر بتاریخ ما یافته اند ولی خود بیشتر آگاهیم این همه خواندن ها ودانشگاه دیدن ها وچه وچها همه به امید کسب نانی است تا به خلوت با اهل وعیال به دندان بگیریم ، نه به اندیشه کسب آگاهی ،هم ازینرو همه آن سال های کتابت را باشندگان این سرزمین امروز به نانی می فروشند بی غم همسایه یا آینده یا سرزمین،همه چه بسیار دیده ایم ،شنیده ایم،کرده ایم آنچه که مصداق کامل تکریم وتسلیم مقابل کوشندگان ترویج جهل وترس ونامردی است،صدایمان در نیامده ،نشنیده ایم ،ندیده ایم اصلا خرما از کرگی دم نداشته خود این میانه اشتباهی آمده ایم ،هرچه می توانید بنامیمان جز که مارا از چاکران خود ندانید.
باری تا نوشتن وخواندن از دغدغه نان رها نشود وتا آگاهی بر سواد ودیگری بر خود رجحان نپذیرد همچنان چرندگان خرد وحقیر گوشه ای ازین سیاره باقی خواهیم ماند هرچند که در خیال بزرگ بنماییم وهمچنان از بیم دشمن آنکه گرد نادانی می پاشد را قیم خود می گیریم وخود در کارزار نوشتن ونشرهیچ نمی کنیم تا ریزه خوار نشخوار دیگران باشیم وهرازگاه که کسی یا ناکسی از آنسوی آب ها صفتی نیک هر چند کوچک در جایی از زندگیمان یافت بخود بگیریم وبه ساز ودهل بکنیم وشادمانی که ما کشف کردند لابد وحقانیت مان را وبا این خیالات بمانیم تا یکروز سرانجام این ذره خاک ،سیاره، خود را از زحمت ما رها کند واین خاک بدیگران دهد ،همانطور که بارها داده وما چون زگیل هایی بر چهره آن فلات به اصرار مانده ایم هر چند بی حاصل،بی بر،بی گذشته بی آینده کاملا اشتباهیراستش آغاز کرده بودم تا بنویسم بیخود دل نبندیم به شیرینی تمجید دیگران از تاریخ کهنی که تنها میراثش برده ایم که جزاین هیچ امتیازنداریم گویی تنها موزه دارانی هستیم که قدرشان به این است که درآن موزه بکارشان گرفته اند واز قضا ارج این موزه هم خود نمی دانسته ونمی دانند بلکه همینان آگاهشان کرده اند به ثروت ودارایی شان(که دیگر دارایی ها را هم اینان کشف کرده بدیشان داده اند،کلیه معادن وچاه های نفت،طبیعت واستعداد های جوانان شان هم ازین دست است،آنزمان ارزش می یابند که بر محصولی تولید ایشان بنشیند وگرنه همان خاک است که هست)هم ازینرو کافیست که لوطی را به اندک حبی یا ته بطری از آن نوشیدنی بحال آوری تا نه که تنها عنترش را،که خود هم برقص آید وخوشی ها کند واو با آن ها که یا دانسته وخود خواسته یا ندانسته واز جهل غیرت وغرور همداستانشان انند بکوشند تا همه آن مانده دارایی هم بستانند ازو در شادمانی اش شریک شون چون آن رندان بر گرد درویش خر از دست داده که "خر
باری تا نوشتن وخواندن از دغدغه نان رها نشود وتا آگاهی بر سواد ودیگری بر خود رجحان نپذیرد همچنان چرندگان خرد وحقیر گوشه ای ازین سیاره باقی خواهیم ماند هرچند که در خیال بزرگ بنماییم وهمچنان از بیم دشمن آنکه گرد نادانی می پاشد را قیم خود می گیریم وخود در کارزار نوشتن ونشرهیچ نمی کنیم تا ریزه خوار نشخوار دیگران باشیم وهرازگاه که کسی یا ناکسی از آنسوی آب ها صفتی نیک هر چند کوچک در جایی از زندگیمان یافت بخود بگیریم وبه ساز ودهل بکنیم وشادمانی که ما کشف کردند لابد وحقانیت مان را وبا این خیالات بمانیم تا یکروز سرانجام این ذره خاک ،سیاره، خود را از زحمت ما رها کند واین خاک بدیگران دهد ،همانطور که بارها داده وما چون زگیل هایی بر چهره آن فلات به اصرار مانده ایم هر چند بی حاصل،بی بر،بی گذشته بی آینده کاملا اشتباهیراستش آغاز کرده بودم تا بنویسم بیخود دل نبندیم به شیرینی تمجید دیگران از تاریخ کهنی که تنها میراثش برده ایم که جزاین هیچ امتیازنداریم گویی تنها موزه دارانی هستیم که قدرشان به این است که درآن موزه بکارشان گرفته اند واز قضا ارج این موزه هم خود نمی دانسته ونمی دانند بلکه همینان آگاهشان کرده اند به ثروت ودارایی شان(که دیگر دارایی ها را هم اینان کشف کرده بدیشان داده اند،کلیه معادن وچاه های نفت،طبیعت واستعداد های جوانان شان هم ازین دست است،آنزمان ارزش می یابند که بر محصولی تولید ایشان بنشیند وگرنه همان خاک است که هست)هم ازینرو کافیست که لوطی را به اندک حبی یا ته بطری از آن نوشیدنی بحال آوری تا نه که تنها عنترش را،که خود هم برقص آید وخوشی ها کند واو با آن ها که یا دانسته وخود خواسته یا ندانسته واز جهل غیرت وغرور همداستانشان انند بکوشند تا همه آن مانده دارایی هم بستانند ازو در شادمانی اش شریک شون چون آن رندان بر گرد درویش خر از دست داده که "خر
برفت وخر برفت وخر برفت
".... kambiz moshtagh gohari,kambiz moshtagh gohari,kambiz moshtagh gohari,kambiz moshtagh gohari,kambiz moshtagh gohari,kambiz moshtagh gohari,kambiz moshtagh gohari
Comments