رکود

رکود ،تنها کلمه ای است که می توان هرآنچه نام ایران را دراین سرزمین یدک می کشدبا آن توصیف نمود،اگرازآنتیک های موزه لوور بگذریم که از رهگذر حدود یک قرن کاوش والبته تاراج گیرشمن وپس او دیگر باستانشناسان فرانسوی به عصر قاجار حاصل شده است واکنون دو بخش قابل توجه از سالن های لوور را به خود آراسنه وازین رهگذر نام ایران هم طنین می یابد وتاریخ بلندش به چشم می آیددوهر بیننده ای رابه تحسین وامی دارد ،اگر از همه اینها بگذریم دیگر هیچ ، این همه به همین جا منحصر می ماند دیگر خبری از ایران در این وادی به هنر وفرهنگ ودانش نمی یابی ،آن خانه فرهنگ را هم که در یکی از بهترین ویترین های غرب در شانزه لیزه بروزگار توهم رسیدن به دروازه های تمدن بزرگ خریده بود دولت ایران برای نمایش های فرهنگی فرح پهلوی،مدتی است تا فروخته اندش وامروز به طنز روزگار، فروشگاهی است برای عرضه سه هزار گونه از آبجو ،موزه ای است برای خود که نامش را فرهنگ آبجو گذارده اندمالکان جدید،آقایان در دولت ونظام کریمه کلاهشان را بالا تر بگذارند که آنجا که می شد نامی از نیکی های ایران را در مقابل اینهمه سیاه نمایی نمایش داد،اکنون لیوان های کف آلود ابجوست که پر صدا کرده،همای آبی هواپمایی ملی راهم که عین آیینه دق چسبانده اند به سردر ورودی ساختمانی دو نبش کمی بالاتر از همین خانه فرهنگ سابق ، انگار دل دل می کند کی دست برمی دارند از سرش تا قبایش را برهاند از اینهمه کسادی ،تنها مگر تک وتوکی مسافری ایرانی چون من دانشجو یا آن فرنگی که از قضای روزگار" زن خوب فرمانبر پارسا"ی ایرانی را به خانه برده وبه سنت هر ساله دیدار از خانواده عیال می رود تا یک چند هفته ای را بخورد وبخوابد وبگردد لابدآبگوشت چرب وبرنج زعفرانی وماهیچه به نیش بکشد وپسته خندان مشت مشت بلنباند(هنوز برعکسش را ندیده ام که مرد خوب فرمانبر پارسا را به خانه برده باشد دختر فرانسوی،حالا چرا ؟جخ هنوز به کمالات این تحفه روزگار پی نبرده است زن فرنگی) دیگر هیچ ،هنوز خوب است که این هواپیماها می پرند درآسمان این ولایات وگرنه ما با این انبانهای پر از کتاب ولباس وغذاهای مادران مهربان در کدام دیگر این هواپیمایی های پر زرق وبرق می توانستیم بار کنیم خورجین سنگین سفرهامان را،این قصه چند قدم بالاتر از خانه فرهنگ بود ،چند قدم پایین تر داستان دیگری است ،بانک ملی که ساختمانی بزرگ وچشمگیر داردبه رنگ قهوه ای سوخته تنها با تابلویی چهل در چهل سانتی متر قابل شناسایی است، از پس شیشه های قهوه ای سایه تک وتوک کارمندان به وهمی می ماند در خیال که جان گرفته باشد وبرشیشه بلغزد،بانکی که هیچ خدمتی به تو ایرانی نمی دهد یا نمی تواند بدهد ،اماقصه سفارتخانه قصه دیگری است ،شلوغ است ،جزو معدود مواردی است که ذکور بودن خود امتیازی است ،ازین بابت که مجبور نیستی تا در سفارت خانه با موی پریشان بیایی واز همان چند قدم مانده لچکی بسر ببندی وداخل شوی که تا مثلا سجلت را عوض کنی ،ملی کارت بگیری یا تخفیف بلیط دانشجویی،ساختمان سفارتخانه هم از قضا در ویترین است مشرف به سن مقابل نرینگی پاریس ،برج مرحوم مغفور ایفل،پرچمکی از سه رنگ سبز وسفید وقرمز بر سردر آویزان،ساختمان که بقاعده دیگر ساختمان های آن حدود به سبک معماری قرن هجدهمی پاریس است راگویا قرار است مجسمه های زشت وقهوه ای و کوتوله ای که به سبک مجسمه های بد هیبت مشاهیر نگون بخت در ایران ساخته شده اند به فخر شعر سعدی وفردوسی ایرانی بنماید،کاش دست از سراین ادبیات وتاریخ می داشتند که چه غریب اند وبی کس،آن یکی با جشن های دوهزارونمی دانم چند ساله دم خود رابدان ها گره می زد تا اعتباری بیابد،منشور کوروش هدیه می داد تا نسبش را ندیده بگیرند وینان هم که مانده اند وخود نمی دانند تکلیف شان با این تاریخ وفرهنگ چیست،نه دل آن دارند تا بپذیرندشان وازین طریق همه گفته ها وسروده ای سعدی وخیام وملای روم را اعتبار دارند ونه اینکه آنقدر جرات دارند که بیکباره آب پاکی را روی دست همه بریزند که خر ما از کرگی دم نداشت ، ما از زیر بته درآمده ایم اینها را به ما چه کار ما نظمی نو آورده ایم نقشی تازه درانداخته ایم،لااقل همه تکلیفشان روشن می شد وماهم هم اینقدر خون جگر نمی خوردیم بابت کوتوله هایی برنزی که اسم فردوسی وسعدی را چسبانده اند به پیکرشان ووغ زده اند بروی عابرین ،و همین دو بد هیبت همه بضاعت فرهنگی است دراین ویترین جهانی در محله ای پر از موزه هایی مختلف که ما را بدان معرفی می کند دولت کریمه والا که قصه ایرانی خود دگر است،از آنچه به لوور است وآنچه که دیگر موزه ها گهگاه بنام ایران یا دیگر تمدن های حوزه فرهنگ ایران عرضه می کنند که بگذریم ،هر ایرانی خود ویترینی کامل است ازشوق ومیل به زندگی،ازگلفروش سر کوچه گرفته که مغازه زیبایش را چنان به گل آراسته که هر رهگذر بندرت بدون تامل از کنارش می گذرد و سوگلی آن گلستانش نرگس هایی است که نمی دانم نسب شیرازی دارند یا نه اما به همان ناز جایی ویژه در ویترینش دارند تا آن عاقله مرد خوشپوشی که در کلاس زبانی به شیوایی از تعلیم وتربیت وفرهنگ می گفت وبگاه مثال آوردن خود را مثال آورد که من که ایرانیم. . . ساعتی گذشت تا از جملاتش پی بردم ارمنی است ودراین کشور چندی است می زید،درین دوره فرهنگ پاره ها که به مدد تبلیغات وصدای رسانه ها هر چند کیلومتر مربعی هم پرچم دارد ونماینده به جامعه ملل واز قضا گاهی لولهنگش از لولهنگ دیگرانی که تاریخی دارند وجمعیتی وپهنه ای از قاره ای،هم بیشتر آب می گیرد،شیرین است که بشنوی ارمنی خود را ایرانی معرفی می کند ومعنی حرفش راهم بداند نه اینکه اورا هم مثل برخی توهم قدرت منطقه ای بودنبدین تبختر کشانده باشد،(آن دیگری در توهم ژاندارمی منطقه جان داد،خدا عاقبت همه مارابخیر کند)یا آن گارسنی که در میانه شعرخوانی با دوستی درکافه ای بناگاه به میان صحبت پرید که عجب ،عجب، . . وچه شیرین از زندگی خود گفت وروستایی در مازندران که هنوز هم به هر فرصت زن وفرزندان بدانجا می برد تا دیدار تازه کنند، . . . ای داد که همه تاریخ استبدادمان را با یک مصلح چون همه آنها از مزدک ومانی گرفته تا همین اواخر میرزاتقی خان ومصدق ودیگرانی پس انقلاب پنجاه وهفت تاق نزدیم تا اگر هم قرار است از زیر بته درآمده باشیم لااقل بی بته نباشیم در این جدال عظیم انسان وسرنوشت،آنجا که تنها موهبت وسهم هر انسان آزادی است دراین چند روزه بقای برخاک، رکودسهم مان نباشدو احتضار ، اینکه در این بالا وپایین حیات دراین فراز وفرود ودست وپنجه نرم کردن انسان ها با هرآنچه یک جامعه زنده با همه بیم ها وامیدها بدان دچار است ما در گوشه ای کزکرده باشیم وچون کیفوردود نشئه جات اسب به وادی خیال برانیم وفرمایش شرب نماییم،چندان نخواهد پاییدوای که خماری برسد،وای که خماری این نشئگی چه مصیبتی است، تن رنجور وپیر که تاب ترک افیون ندارد ،ای داد که چه بسختی جان بدین نشئگی خواهد داد

Comments

Popular posts from this blog

دوبایزید

تهران