پس از هشت ماه که بدین خان ومان ،ایران پای گذاردم،خود را به لذت هایی که مدتی ازیشان محروم بودم سپردم که از همه عمیق تر سخن گفتن بپارسی واختلاط با مردمان از هر پیشه که بر مسیر خود می یافتم بود،ساعتی پس از پیاده شدن از هواپیما ،بر دیگری سوار شده به زاهدان ،شهر سالهای نوجوانی سفر کردم،لباسهای بلوچی برخی همراهان بلوچ به وجد می آورد مرا که مدت ها بود ازآن مردمان کویر وخورشید وصبوری دور بودم ،فرودگاه زاهدان چون همیشه پر نور وپر از هیبت سلامتی کویر است ،نفسی عمیق تمام خاطرات سالها پیاده شدن در این فرودگاه کویری مملو از آفتاب را بلعید،مادر وبرادر وداماد در انتظار ،شیرینی دیدار خانواده بیش از آن بود که بتصور آید،زاهدان همچنان که پیش در لفاف غبار لمیده بود ودرختان گزش به آشنایی سلام می گفتند،قلعه استانداری همچنان از حضور قلعه دار حکایت می کرد ،بینوا رستم دستان که چنین به مضحکه گرفته اند نامش را،کوچه خدنگی وخانه پدری،چه حکایت ها که از سر گذراندیم در این خانه بدین همه سال،هنوز لختی درنگ نکرده بیقراری دیدن دانشگاه ودوستان از همکار تا دانشجویان ،همراهان سالهای معلمی بدین خاک پاک به خیابان می کشدم،خیابان هایی که به همت ساکن همان قلعه پیش گفته امروز گشاده تر از دیروزند تا تازه این شهر کوچک را همچون تهران مضحکه ماشین ها کنند ودر همان بلا گرفتار که اگر راه این بود قفل تهران گشوده بود پیشتر،شادمانی حضور در جمع دانشجویان وهمکاران وساعتی بعد سوار بر اتوبوس به مقصد چابهار که قرار کرده بودم با پروفسور ژیبلن ودو همراهش برای مشق آمایش به دانشگاه بین المللی چابهار،فیلم هندی سرتاسر حادثه را به اجبار دیدیم به همراه برادر کهتر بابک که هم به ماجراجویی وهم به غیرت همراهی می کرد این تازه رسیده را.در سکوت شب ظلمانی که نجوای ستاره های بیشمار آسمانش از شیشه مرکب آتشین بداخل راه نمی یافت چشمها به آغوش خواب رفتند ومسافر را بردند به وادی خیال وتماشای رویا ،
دوبایزید
اتوبوس با آن هیبت غریب در آن روستای مرزی به سفینه ای شبیه بود که از سیاره ای دیگر آمده بود،ماراپیاده کرد و در کوچه های خاکی گم شد. در پیاده رو منتظر مینی بوس های کوچکی بودیم که باید مارا تا مرز بازرگان و گمرک دو کشور می بردند، سی کیلومتر فاصله را با کرایه 10 لیر طی می کردند این مینی بوس های کوچک اسقاطی، آدم را یاد مینی بوس های لاهور و دهلی می انداختنداین چهارچرخه های کهنه. چای را مهمان دوست ماکویی بودم، آخرین لیرهای ترک خرج شده بود، وازین به بعد باید اسکناس هایی را که از سفر پیشین به ایران مانده بود را خرج می کردم، گپی زدیم با جوان آذری که دلی پر داشت از مقایسه دو سرزمین ایران وترکیه، می گفت: نگاه کن این راننده های ترک را ، شادند و دلخوش، کمی آنسوتر این مرز، در ایران،همه چیز هم که باشد این دلخوشی کیمیاست. دوسالی بود که در ایران نبودم و عادت کرده بودم به زندگی در فرنگ،نمی توانستم به تمامی بفهمم حسش را،ولی یاد آن شعر مشهور شفیعی کدکنی افتادم که اخیرا شنیده ام: کودکی بنام شادی گم شده است با چشمان روشن براق و موهایی به بلندای آرزو هر که ازو نشانی دارد مارا کند خبر این هم نشان ما یکسو خلیج ...
Comments