به کلاس درس همشاگردی از جمهوری آذربایجلن یافته ام واین خود زمانی بود که داشت با تمام نیرو وبه شیرینی آذری سخن می گفت با تلفن همراهش ومن هم که چندی است از سخن گفتن که نه بلکه از شنیدن این شیرین زبان مردمان سرزمین مان دورم فرصتی جستم تا آشنایش شوم وبدین بهانه چند کلمه ترکی بزبان بیاورم , اسمش " وگار " است ومشغول خواندن درس جغرافیای سیاسی است وهمچون بسیاری دیگر از ترک زبانان بویژه آذری ها برمن خرده گرفت که چگونه است که از پدر آذری ام ونیک سخن گفتن به آذری را ندانم , گفتگوی بامزه ما که غالبا فرانسه بود گاهی بزیور کلمات وجملات ترکی هم آراسته می شدوناگزیر گفتگو به جریان پان ترکیسم واز نظر او ضرورت امروزینش برای یکپارچگی دو آذربایجان وناگزیر جدایی بخشی مهم از غیرت ایران کشیده شد , وگار که خود زاده باکوست در حافظه چیزی از پارسی بیاد نداشت وچون بسیاری از پدید آورندگان وپیروان این جریان سخن گفتن به پارسی را خوار می داشت وچنان از استیلای تاریخی ترکان بر آسیا سخن می گفت که پنداشتم چندان تمییزی میان مغول وآذری وترکمن وقرقیز وتاتار وازبک وسلجوق نمی شناسد وچنین بود که گاه خود را در متصرفات چنگیز سهیم می دانست وگاهی در فتوحات تیمور گاه سلطان محمد فاتح را بر می کشید وگاه شاه اسمعیل صفوی را به تعریض گفتم تا خوارزمشاهیان و قاجار را از قلم میانداز که ایندو به یقین از دیگران کوشاتر بودند در به بلا افکندن ایران در برهه هایی گزیده از تاریخ آن یکی راه را برای مغول هموار ساخت وبه پیمانی خان خونخوار را بدین صفحات مایل کرد واز قضا خودش هم بر این ماجرا رفت وآن دیگر چنان در خلوت حرمسراها وبی خبری از دنیا وقت گذراند تا گرگان به قدر توان هریک پاره ای از این زمین وسرزمین بدندان کند ند که جراحت آن تا به امروز خون چکان است هنوز , وطرفه آنکه جدایی قفقازکه این جوان پرشور نیز درآن زاده شده چنان گران بود که حتی قاجار خموده را نیز برآشفت وسپهسالار وولیعهد نیک نام وبدفرجام خود , عباس میرزا را به خونخواهی گسیل داشت که سرانجام خود تلخ تر بودوپاره ای دیگر را غول روس بدندان گرفت وگلستان را به ترکمانچای آراست , جوان شورمند این حکایات نمی دانست والبته چندان مهم نیز نمی دیدشان که از منظر او قصه تاریخ دگری است وبدو نه چندان مربوط , یادم می آمد آنچه پدرم حکایت می کرد که آنرا هم پدرش حکایت کرده بود که چسان جد او در بزنگاه جدایی , ماندن در شهر اجدادی خود نخجوان راکه دیگر غنیمت روس ها بود را جایز ندانست اگر به جدایی از ایرانش بیانجامد وهمه آنچه میشد را بار حیوان وگاری کرده بودند واز همه آن ضیاع وزمین دست شستند وبه خوی وسپس تبریز کوچیدند وچگونه دراین راه فرزند او که جد من می شود دل باخت به دختری از دیگر همتایان که اونیز مانند اینان باخانواده خود تاب ماندن درآنسوی نیاوردند وبدین سوی می کوچیدند . وچگونه ماندند به تبریز وچسان آن جوان اینک تازه داماد باآن نخستین خودروها اکناف ایران را سیر کرد ومسافر به حج برد وشد مشت علی آقا , ونام فامیل راچنین بپارسی اختیار کرد که بسیار دیگر تبریزیان و هنوز کوچه اش در نزدیکی شهناز در محله مسجد خونی بنامش است بدین احترام که داشت به تبریز , البته که اینها را او نمی دانست و . چنان در مالیخولیان آذربایجان بزرگ وپیوند کشورهای ترک فرو رفته بود که به هیچ ریسمانی از آن میان برکشیدنش ممکن نبود والبته لازم هم نمی نمود که صلاح مملکت خویش خسروان دانند , متعرض بود که به لوور همه آثار صفوی را بنام ایران بنمایش گذارده اند حال آنکه حقیقت ندارد , خواستمش بگوید پس به چه اسمی می توان برکشید این آثار را ? نه اینکه شاهان ترک تبار صفوی وسلجوقی وغزنوی وقاجار همه به پارسی سخن گفتن را فاخر می یافتند نه اینکه محمود غزنوی با آن کروفر شجره نامه ا ی خواسته بود تا بنویسند برایش که تباری پارسی دارد گویا سبکتگین والبتگین واجدادش را ازیاد برده بود زمانی که با سپهر فرهنگ ایرانی درآمیخته بودوهمو بود که چه راست چه دروغ بزرگترین سند ایرانی بودن ایرانیان را به حکیم توس سفارش داد هر چند که سرانجام چنان که عادت شاهان غلام زاده است خلف کردوعده را وپیر توس را دلشکسته نه چنان که گفته اند به جهت مال بلکه به جهت ضمان بقای اثر گذاشت تا بگذرد چه بروزگاری که کتابها به کتابخانه های اندکی بود که از قضا هم آنها که به کاخها بود خود به مخاطره بیشتر تا هرآینه سردارنوخاسته ای دیگر برسد وطومار شاهان وآثارشان را باهم درهم پیچد چنان که براین سلسلسه هم آن رفت واز همه آن سترگ اثر تاریخ مسعودی نوشته خامه گهربار بیهقی تنها صفحه ای چند بقا یافت وگر هوشمندی حکیم توس در نگاشتن شاهنامه به نظم نمی بود چه بسا ازآنهمه نیز جز چند بیتی بجای نمی ماند ولی خاطر مردمان وآن شوق که بنظم داشتند ودارند چنان شد که این بدان راه نرفت که تاریخ بیهقی رفت . بگذریم که از بحث دور شدیم " وگار " رامتذکر شدم که تاریخ هیچ بیاد ندارد آذربایجان را جدای از ایران وکشوری که درآخرین دهه قرن پیشین از رهگذر زمین خوردن خرس سرخ شمالی پدید آمد را صبر باید بسیار تا بتواند هم شانه که نه بلکه حتی همسخن ایران گردد وگر بی کفایتی بسیاری از سررشته داران دولت وحکومت نبود آن شور وعشق آذری های درآمده از یوغ کمونیسم را چنان که ند ید ند وبه جد نگرفته حتی آن را رانده وبه گفتار وکردار ناصواب سرخورده اشان ساختند تا دراین میان معرکه ترکیه فرصت را غنیمت دارد وبه میانداری چنان آتشی بسوزاند از خام مایگی پان ترکیسم که امروز آتشش در تبریز , ارومیه , اردبیل ودیگر شهرهای ترک زبان به چشم ایران رود وجوانان آذربایجان مان ژاژخایی گفتار ناصواب آن دیگران کنند وخود را ترک بدانند غیر ایران وتورانی بیانگارند خود را ولاجرم افراسیاب را نکوتر از کاووسها بگیرند . به " وگار " گفتم تا می داند آذربایجان به معنی چیست می داند آیا به گفته ای خاستگاه زرتشتی است که امروز تنها پیروانش را می توان در دل کویر یزد وکرمان جست وآیا می داند از کدام زمان زبان مردمان این خطه دیگر شده وهنوزش نشانه هایی چون سرآب ومیان دوآب وزرینه رود وسیمینه رودش باقیست وبه پهنای تاریخ ایرا ن صفحات دفتراین پیوند است . ومگر نه که ملای رومش فارسی را چنان به فخر مثنوی آراست که امروز ترکیه هم به یمن مهمانداری دعوی مالکیت دارد برآن واز دیگر سوی افغانها به صدایند در بلخی بودنش ومگر نه اینکه شهریار تبریز شاعر آن تابلوی جاودان حیدربابا را حافظ شیراز بدین تخلص مفتخر کرد هموبسالها تابود فخر آذربایجان وایران بود به غزلهایی چون " علی ای همای رحمت تو چه آیتی خدارا ... " همو که یار غار سایه بودوبه ابتهاج این دوستی مفتخر وصد البته که سایه وبارها سخن ها بوده است ازاین عشق میان سایه گیلانی وشهریار آذری , از مشروطه که یاد می آورم بغض عشق به بزرگانی چون ستاروباقر تبریز گلو را می گیرد , ونمی توان از یاد برد که انقلاب معاصر نیز تاتبریز آتش را روشن نکرد شعله ور نشد بماند که لشکر عاشورا یش چنان در جنگ رشادت ها کردکه کمتر کسی زآن همه غیرت زمین سپاس نبوسیده , مهدی باکری زمانی در خرمشهر , خونین برزمین غلتید که لبخند فتح خرمشهر را بلب همرزمان گذاشت , ازخاطرم نرفته که درآن واویلای 18 تیر من که دانشجوی نوخاسته ای بتهران بودم وآن روزها ی تهران را دیده بودم و روزی دیگربتبریز بودم تا بر , غم عم ازدست رفته سوگواری کنم دانشگاه تبریز را دو چندان پرشور یافتم که تهران را , وهنوز تازه است آن نطق پیش از دستور اکبر اعلمی نماینده تبریز که در اعتراض به استاندار سیستان وبلوچستان در فاجعه تاسوکی چندان خروشید که حتی نمایندگان آن سامان پاک که من بسالها باایشان به نان وخاک ومهروکویر شریکم کسری ازآن را بذهن حتی نرسید وچنانکه وی به آخرین نطق خود به مجلس هفتم چنان گفت که هیچ کدام دیگر از معترضان این انتخابات دیگر را جگر نبود تا اندکی ازآن اینچنین گوید , اینهمه را چگونه می توانستم تا به " وگار " بگویم تا بفهمد وبداند که این آذربایجان را نیست که به ایران نیاز است این ایران است که نمی تواند چنین فرزند برومند وغیرت جوشانی را از دست بنهد , گرچه نامهربانیها کرده با آذربایجان اما فتنه همسایه غربی را نباید فرو هشت ودیگرانی که از قاره هایی دیگرند نیز این میان کم آتش نسوزانده اند به جهت دل برداشتن آذریان از مهر سرزمین کهن , ایران ما . وگار " سخن رافراتر بردو در اصل منکر نام ایران شد میپرسید تا چه نام داشته این سرزمین بگاه صفوی که هر چه بوده ایران نبوده وهمچنین به گاه سلجوقیان وغزنویان ودیگران , از آنروی که پارسی نمی دانست جوان نمی توانستم برایش از فردوسی بخوانم تا بداند پیشتر ازآنکه آن خانان مغول وختایی وترک بدین سرای تن بکشانند نام کهن ایران چگونه در زبانها وبر زبانها بوده وچگونه است که گرچه گاه این سامان پارس نیز نامیده شده اما سپهر فرهنگ ورای همه تفاوتها وگوناگونی ها ودگرگونی ها همواره ایران خوانده می شد , یاد مطلبی از کاملیا انتخابی فرد افتادم که روایت می کرد در محفلی که با تنی از کارمندان سفارتخانه افغانستان به امارات عربی بوده متعرضش می شوند که بله نام ایرا ن را بیجا بر خود گذارده اید که این نام برازنده وملک طلق سرزمین ماست واگر نبود فرصت طلبی رضا شاه پهلوی در ثبت این نام به ملل متحد بعد جنگ اول این حق از ما نمی گذشت , حیرت انتخابی فرد به اعتراض به دولت می کشد که قدر ایران را در جهان فرو کاسته که حال بعد ادعای شیخ نشین امارات بر سه جزیره وتغییر نام خلیج فارس افغانها هم ادعای نام ایران دارند . پر بیراه نباشد که اگر همه آن ادعاهای ارضی وپاره پاره شدن های سرزمین مان صورت پذیرد نامش هم به غارت ببرند , آخر سخن به جوان آذری گفتم که دوست من ایرانی که من می شناسم چنان کهن سال است وچنان ازین حکایتها بخود دیده که این اندک خام گویی هارا به گوش نمی گیرد وبدو گفتم که خاطر آسوده دار که حتی اگر ازهمه این سامان به قدری ناچیز هم باقی باشد هم آن کافیست تا باز آنرا بزرگی دستمایه کند بوقت خود در این پهنه از آسیا برای بزرگی ایران , مگر نه به گاه استیلای کران تا به کران خلفای عباسی یعقوب لیثی از سیستان برشد وچکمه از پای درنیاوردکه گندم درآن سبز شود ومی رفت که ریشه هرچه عباسی وخلیفه وعرب بود را برکند , اگرش اجل مهاتی داده بودومگرنه آنکه محمود واشرف افغان چنان صفویه را به قهقرا بردند که ایران دیگر جز بنامی نمانده بود وبناگاه نادر قلی میرزایی در کسوت نادر شاه افشار ظهور کرد وچنان کرد که ایران بار دیگر با چین همسایه گشت وایران تاچندی سامان گرفت , ومگر نه آنکه بدوره زند تنها دو سامان کرمان وفارس مانده بود ازهمه آنچه ایران بود به افشاریه , درآن شب یلدای ایران زندیه خواجه ای ترکمن تبار علم ایران تا گنجه وتفلیس به قفقاز فرا برد وچنان دلاوری کرد وزهر چشم گرفت ازهمه مدعیان حکومت در ایران که تا سالها فرزندان ناخلفش براین پهنه پهناور حکم راندند وگویی زیر سایه آن نام بزرگ گردن فراز نتوانستند کرد وآن کردند که ایران بدان روز افتاد که صدراعظمش را اشاره بیگانه جابجا می کرد وشاه جوانبختش با فوج قزاق مجلس نخست را بتوپ می بست وگرچه انقلاب مشروطه غیرت عدالت خواهی بود اما اندکی نپایید وایران ازنو به کام ملوک الطوایفی درافتاد ومیرزاکوچک دلاورش درشمال به اعتماد دولت بلشویک شمالی پرچم جمهوری گیلان برافراشت و شیخ خزئلی در جنوب به تحریک انگلیس بسنت آنچه به هرات و به تحریک دوستمحمد خان کردندوآن پاره کندند می خواست تاخوزستان نیز برود ودیگر دوستمحمد خانی بارکزائی به بلوچستان درپهره نشسته بود که مدعی بود برای خود وشیخ محمد خیابانی باهمه پاکی به تبریز علم حکومتی دیگر افراشته بود وکلنل تقی خان کاردان به خراسان اونیز به قیمت جدایی دولت زمان را نمی پذیرفت در چنین روزگار آشوب زده ای برکشیده ای درس ناخوانده بدست روس وانگلیس قزاقی جوان ومستبد که بسیار نیز به تاریخ وفرهنگ ایران مدیون است وازینش نمی توان گذشت چون دیگرانی چونو , آغامحمد خان ونادر وچه وچه ... چنان لشکر کشید به اکناف ایران که تمام مدعیان را به مردی ونامردی از میان برداشت وهمه از میرزا وکلنل وشیخ محمد وشیخ خزئل را از زحمت سر رها کرد وسالها بر ایران حکم راند بسیار آنچه را که مشروطه با همه پاکی ودانشورانش نتوانست این مستبد بی سواد کرد وبود تا به حکم آن قلت دانش بگاه جنگ دوم جهانی اشتباهی تاریخی مرتکب شد تا خاک ایران را دوباره روس وانگلیس توبره کنندوچه وچه .... خلاصه به دوست جوان گفتم تا بسیار تند مرو اندکی به پس پشت نگر تا چنین که می تازید به خیال ترسم که ماجرایتان دیگر شود ونه که فربه تر بل که همین که دارید را نیز از دست بهلید . گفتمش که می فهمم کشوری نوخاسته را که تا نپاشد ازهم بایدش خرجش جدا کند از دیگران اطرافش , خاصه که سایه سنگین حقیقت تاریخ برش سنگینی کند باید که بنویسد تاریخی انحصاری از خود , بنویسد که همیشه تاریخ بوده است بنویسد که همه آنچه بوده را دیگران به جور بنام خود زده اند چنانکه دیگر همتای نوزادتان ترکمنستان , چنان براین مسیر بتاخت رفت که مضحکه دنیایی گشت به اصلاحات رهبر دائمش , خداش بیامرزادوزسرتقصیرات همه مان بگذرد , صفر مراد نیازف را که حتی نام ماه های سال را دیگر کرد ونام مادر وپدرش را برآنها گذارد مجسمه های غول پیکر طلایی از خود ساخت که با خورشید حرکت کنند همچون همتای عربش قذافی که کتاب سبز نوشت , روحنامه ای نوشت همچنو , می پنداشت جوهر علوم وخرد بشری است کتابش , وگر عالمیان چنان کنند از جهل وشغب بدر روند و همگان از کودک وخردسال مجبور به خواندنش اند به ترکمنستان که می گفت قدیم ترین قوم بشرند ترکمنان وحتی با موشکی روسی به فضایش فرستاد , طرفه تر آنکه نام نان دیگر کرد وهم نام مادرخود خواندش , وچنان برین گزافه ها افزود که امروز خلفش به شرمساری اندک اندک از آنها می کاهد وآب رفته را به جوی باز می گرداند , سخت است البته نوخاسته بودن , اگر آنسوی جغرافیای مان ینگه دنیایی ها سوپرمن ها وبت من ها ومردان عنکبوتی می آفرینند به خیال برنماد بزرگی وغیرت شان , همان است تا نیاز انسانی جامعه به قهرمانان ملی وفرهنگی انحصاری را جواب گویند واز آنرو که بهر زور و بدعتی نمی توانند گذشته ای خلق کنند دست بدامن آینده اند که این خود هیچ نکوهیده نیست کزین رهگذر چه بسیار دستآورد به دانش وهنر نیز می افزایند , گفتمش شما هم بجای جعل تاریخ چون دیگر همسایگانمان آنجا را که به اشتراک اندریم بتاریخ را رضا بدارید وحق مطلب بجای آرید که ایران پاک راحب فرزند هیچ از یاد نمی رود حتی اگر به جوانی ترک خانه کرده وبرای بالیدن خودو سری برآوردن حتی نام مادر خود نیآورد چه دیده ایم بسیار ازین جوانها که گاه که سرعقل آیند واندکی زندگی رابتجربه از سرگذارنند مادر ومهرش جستجو کنند , گفتمش که می دانم این سرزمین عیالوار است بسیارند که سرکشی می خواهندکرد , بالغ گشته اند ومهروتوجه ای دیگر می طلبند چه کند مادر که خود سرپرستی ندارد دیگرانش به دنیا می رانند وگناهش می شمارنند وبه گوش فرزندانش وعده های شیرین می خوانند و در باغ های سبز نشانشان می دهند , اینهمه راچه کند مادر که عیالوار است , بلوچان را برسد یا خوزی ها واعرابش را , کردها جواب گوید یا لر وقشقایی وسیستانی اش را , گیلک را بنوازد یا ترکمن یا وبختیاری اش را , چه کند مادر که عیالوار است , فرزندان با دیگران همزبان شده اند تا ازدست بنهد ایشان را وبحال خود بگذاردشان , بدخلقی می کنند فرزندان به سرزنش ودشنام وحتی اگرشان دست برسد به سیلی ای می شکنند حرمت مادر را , چه کند مادر که عیالوار است , میداند که ا یشان جوانند وچشمشان دلالت می کند عقلشان را وگر از دست بنهدشان بهمان راه می روند که هرات وکابل درآتش دشمنی ها سوخته به همان برادر کشی هامی افتندکه کویته ولاهور , بدان مضحکه علم شوندکه عشق آباد ودرآن گرفتاریها مبتلا که سمرقند وبخارا ودوشنبه و چندی بعد به تقسیم ماترک اندک مادر بستیزند چون تفلیس وگنجه , یروان وباکو , نخجوان وقره باغ , بخون خود دست یازند وبجوانی ناکام ززندگی تباه شوندو دامن همان دیگران بگیرند برای اندک مایه ای , توجه ای واعتبار , چه کند مادر که عیالوار است , سرپرستی بسرش نیست , روزگار بسختی می گذراند ودشنام خویش وغریبه می شنود وغم فرزندان جگرش خون می سازد , چه کند مادر که سرپرستی بسرش نیست , ای مادر , ای ایران , ای دریغ , ای دریغ
دوبایزید
اتوبوس با آن هیبت غریب در آن روستای مرزی به سفینه ای شبیه بود که از سیاره ای دیگر آمده بود،ماراپیاده کرد و در کوچه های خاکی گم شد. در پیاده رو منتظر مینی بوس های کوچکی بودیم که باید مارا تا مرز بازرگان و گمرک دو کشور می بردند، سی کیلومتر فاصله را با کرایه 10 لیر طی می کردند این مینی بوس های کوچک اسقاطی، آدم را یاد مینی بوس های لاهور و دهلی می انداختنداین چهارچرخه های کهنه. چای را مهمان دوست ماکویی بودم، آخرین لیرهای ترک خرج شده بود، وازین به بعد باید اسکناس هایی را که از سفر پیشین به ایران مانده بود را خرج می کردم، گپی زدیم با جوان آذری که دلی پر داشت از مقایسه دو سرزمین ایران وترکیه، می گفت: نگاه کن این راننده های ترک را ، شادند و دلخوش، کمی آنسوتر این مرز، در ایران،همه چیز هم که باشد این دلخوشی کیمیاست. دوسالی بود که در ایران نبودم و عادت کرده بودم به زندگی در فرنگ،نمی توانستم به تمامی بفهمم حسش را،ولی یاد آن شعر مشهور شفیعی کدکنی افتادم که اخیرا شنیده ام: کودکی بنام شادی گم شده است با چشمان روشن براق و موهایی به بلندای آرزو هر که ازو نشانی دارد مارا کند خبر این هم نشان ما یکسو خلیج ...
Comments