دوری از خان ومان گاهی که در زمین وسرزمین خودی سهل می نماید وبیشتر به سفری طولانی می ماند که هر آینه پایان خواهد یافت ،اما تجربت آن وبه گوشت آزمودنش ماجرایی دیگر وحکایتی دیگر است،حبس در زندان زبان بیگانه تلاش برای حفظ همه خاطرات دور ونزدیک نه چنان است که براحتی بتوان از پس آن برآمد
" سوختم در چاه صبر از بهر آن شمع چگل ...شاه ترکان فارغ است از حال ما کو رستمی "
،حکایت نه روایت غربت وبی هم زبانی است که خود این سرنوشت بسیار مردمان این روزگار جهانی زیستن است ،که می بینی دختری از بولیوی یا زلاند نو هم رنج سفر بر خود هموار کرده وبسختی تلاش دارد تا فهم کند این فرهنگ وزبان ونشانه ها را ،قصه قرار در سامانی دیگر است وتجربه مراتب درک وفهمی دیگر از بودن وزیستن ،چنانکه به دیگر پهنه گیتی نیز کوششی بسیار سزاوار است تا فهم شود آنهمه نشان وچیستی ها را،مقصودآنکه قرار بسامانی ناآشنا خود ترتیباتی دارد و ترفندهایی که پیش از آن برآن آگاه بودن دشوار است ودور،وحتی بگاه استقرار هم تا سالها ببایست کوشیدبواقع داستان توانایی درورود به دنیای زبان وهر چه با آن واقع می شود است که انسانها آنگونه می بینند که می اندیشند وزبان در ورود به دنیای انسانهاست انسانها در جغرافیای گوناگون همانگونه که دنیای واقع دیگری دارند در دنیای مجازی دیگری هم زندگی می کنند که نتوان آنرا فهم کرد مگر بزبانشان وارد گشت وین میان شاعران ونویسندگان قصه دیگر دارند وبر جای دیگر نشینند، که بازبان آن می کنند که صرف گفته ونوشته نیست برای مقصودی خاص وکاری اضافه با زبان می کنند تازبان نیز از رهگذر چنین کاربردی دیگر شود ،بیان هنری آفریده می شود واستعاره وبدعت های معنایی خلق می شود که کس نتواند تنها با یاد گرفتن زبانی آنها را فهم کند چه رسد که بکار بندد ،ازینروست که ترجمه وبزبان دیگر بردن شعر اگر نه غیر ممکن بسیار سخت وبا بسیاری از کاستی ها خواهد بود که قصه ،قصه تفاوت های انسان به انسان وفرهنگ به فرهنگ است که تبدیل نشوند بیکدگر ،می شود مگر ایرانی ای فرانسوی شود یا عربی روس،کاغذی به نشانه شهروندی که کافی نیست ،کاغذ که ملیت نمی آفریند ، خاطره نمی سازد، اگر چه مفاهیم مشترک را فهم می کند انسان بدیگر سامان، حدیت شعرای بزرگ ایران زمین نیز ازین گونه است وخاصه پس آن زمان که زبان را محمل بیان یافتند حتی در تاریکی جهل غارتیان چنان کردند با زبان پارسی که هنوز چنان سخن می گوییم که ایشان خواسته اندوهمه دارایی فرهنگ مان درمقابل شان به چشم نمی آیدومگر نه اینست که همه آنچه باقی است از دارایی ها وتوانایی هامان به وقت شمارش همینانند .چند دیگر می شناسیم یا کرده ایم که بگاه شمردن برای فهم بشر بیش ازیننان بشاید، تفاخر بکنار ملک آرش ها ورستم ها به اساطیر محدود نمانده که بحقیقت یک سعدی ای برای هر فرهنگ خود کافی می بود رستم وآرش که خود کیستند در این میانه که فردوسی ها وحافظ ها ومولویانش میاندارند،وکهن بودنشان هیچ از ارزش کلام وصحت گفتارشان نمی کاهد مگر نه این که هنوز که هنوز است همچنان تازگی دارد معانی بیانشان ،مگر نه که هنوز که هنوز است نمی توان از آنچه بازبان وفرهنگ پارسی کرده اند وارهید ، خیام را چگونه تواند فراموش کرد خواننده که هر آن، اورا در بزنگاه چیستی خود به تردید ،سخره وهمواره به تعقل می خواند ،بیهقی را چسان از دست توان فرونهاد هنگام که تشویشش در روایت اخبار آتش روشنگری به جان می زند ،سیف را مگر از یاد بردن ممکن است هنگام که به دلاوری شعله باور روشن می دارد

وازاین قصه هفت آسمان فرهنگ ایران پر صدا است که تو خود حدیث مفصل بخوان ازین مجمل
....

Comments

Popular posts from this blog

دوبایزید

تهران

رکود