سفرنامه هند5
مقبره همایون شاه همچنان از شکوه هنر ایرانی درخشا ن است که دستی از آستین معماران ایرانی است که طرحش را درانداخته وخود با همه عظمت سیاه مشق شاهکاری شاهوار چون تاج محل است،هندیها آن در جسارت ترکیب سنگ سرخ وسفید می ستایند واین خود در حاشیه می ماند هنگامی که شکوه خلوص فرم معماری ایرانی تبار پیچیدگی کسالت آور کاخ های هندی را در شعر ناب مستحیل می نماید.سرخی سنگ حتی آنجا که نقش وطرح خلوصی ایرانی دارد همچون مجموعه عظیم فاتح پور سیکری(اثر معمار ایرانی عمر خیام)همچنان سنگین می ماند،این تلفیق خلوص وتناسبات ایرانی درتعادل رنگی میان مرمر سپید وسنگ سرخ قوامی موزون می یابد که به حقیقت در بنای یگانه تاج محل به غزلی عاشقانه بدل می گردد ،شعر ناب.اینگونه معماری به شعر در می آورد سنگ دا وچوب را.روشندانهای فراز بنا ی مقبره خود ترفندی نوین در نورپردازی اند وبجای پرتو افشانی فرازین پیش از آن نوعی پرتوافشانی فرودین را پایه می نهند که االبته این خود از نشان های معماری مغولی هند است ودر فاتح پور وتاج محل نیز ازین گونه پرداخته اند.نزدپادشاهان مغول تبار هند از موسس ،بابرشاه،تا فرزندان واسلافش (همایون،اکبر،جهانگیر،شاه جهان،اورنگ زیب معماری ایرانی بویژه کوشک های ایرانی جایگاه ویژه ای در توسعه عمرانی داشته است.در سومین روز از هنگام ورود به هندوستان براساس برنامه بسوی پوشکار در مشرق شدیم بااتومبیلی وراننده ای آرام وخوش خلق نظیر بسیار دیگر هندیان که تا آن زمان دیده بودیم،آن محیط سبزه آراسته با گذر زمان ومکان به کویری فقیر بدل گردید که کمی به کویر وجاده های ایرانی مان می ماند وبرغم تاکید وتایید مکرر بابی آن جوان هندی متبسم که ما رادلالت می کردبدان بلاد چشمی ما آب نمی خوردکه سرانجامی نیکو در همان
آغاز سفر فرا روی داشته باشیم خاصه آنکه رانندگی راننده مرکب ما وسایرین در آن باریکه راه کویری که خود هراز چند گاه با گله ای گاو یا چند میمون مسدود می شد خود دل آشوبه ای پدید می آورد بویژه مر همراهان را چه پیشتر نگارنده چنین دست بفرمان هایی را آزموده بودم بگاه سفر پیشین در هند وپاکستان واین خود برای همراهان اعجابی ترس آور بود که هرازچند گاه ناله ای از هراس برمی آوردند واصرار بابی برداشتن گواهینامه وتجربه در رانندگی هیچ تسلی نبود،از دوراه آجمر ،پوشکار به سمت پوشکار وآن قضای نادانسته پیچیدیم ونشانه های راه هردم بر نگرانی همراهان می افزود از عاقبت سفر در پیش ودیگر گزافه های سفر پیاده وماجرایی به فراموشی سپرده شده بود .آه ازین دامنه انتظار وتوقع ما ایرانیان ،که پای سفر نداریم اما خود را مهیای هر سختی در راه میدانیم وآنگاه که چون حافظ شیراز پای در کشتی بر دریای متلاطم می نهیم واهمه سفر وسختی های آن گریبانمان می گیردوکنج عزلت خویش وسودای آب بی دغدغه رکن آباد مارااز صرافت سفر وناهمواریهایش می اندازدوکمتر توفیق سفری چونان چون سعدی وناصر خسرو می یابیم.
با هرگونه تصور وداوری به هتلی درآن کویر که مامن مان بود درآمدیم وگرچه درآغازدرنگرانی ونارضایتی خود دمیدیم اما پروای طی مسافتی دیگر واسکان در ماوایی فروتر منصرفمان نمود اندکی در معماری هتل سکونت گاهمان دقیق گشتیم که خود الگویی شیرین از گودال باغچه ای ایرانی داشت،صمیمی وفرح بخش به همراه یکی از همسفران که هنوزش پای در سفرودل در ماجرا داشت به قصد دیدار گودواره جامع ،بازار ،ودریاچه که این شهر بدان هاشهره بود از هتل بیرون آمده خارج شدیم،گودواره راتعطیل یافتیم که گاه بازدیدش بسر آمده بود،اما در بازار بسیار گشتیم بازاری بی انتهاواز هر قماش کالا برای عرضه مهیا که در هر گوشه اش گروهی گاو یا دسته ای از سگان خفته یا در نظاره بودند واین خود طرفه آرامشی بود حیرت آور از برای ما که در شهر هامان هیچگاه چنین آرامشی را دراین جانوران سراغ نداشتیم وحتی گاه در مردمان خود نیز نیافتیم.دیگر مایه حیرت تعداد گردشگران بود که از هر رنگ وزبان وتبار درآن بازار مکاره می گشتند ویا گوشه ای به نظاره وخرید وخوراک اطراق کرده بودند،شاید در هر کجای دیگر هند نیز ازین تعداد می توان یافت اما در این بازار قصه دیگر بود ،گاه می دیدی که دختری تنها از در صحبت وچانه زنی با فروشنده هندی درآمده یا جمعی چینی که در گوشه ای دیگر با حیرت مشغول نگریستن شعبده مارگیر وسبد نی سحرآمیزش هستند حتی درآن شلوغی بازار شام می شد جوانی سبکسر طلایی موی را دید که بر ترک شتربانی نشسته وهمچنان که در بوقی می دمد سرتاسر بازار را شلتاق می کند آنهم نه یک بار یا دوبار بلکه بارها وخود به سخره نعره میزند وبرآن اعجاب بازار می افزاید،بازاری چنان رنگین با مسافرینی چنان حیرت افزای وجانورانی در نهایت رهایی وآرامش که می لولیدند ومی خرامیدند طرفه معجونی بود که نه دیده بودیم ونه در نهایت دیدیم،پاره ای رخت وخرده ای آویز خریدیم وبه ماوایمان بازگشتیم ،نقل دیده ها گفتیم وباقیان را ذر حسرت وافسوس از کاهلی شان وانهادیم،اندک غذایی صرف شد وچای را هم برسم ایرانی پس آن در همان فضای بهجت افزا نوشیدیم وهمسفران به قصد خسبیدن به اتاقهای خود رفته در اندیشه سفر بامدادی همراه کاروان شترها غنودند.
درآن خلوت شب وسکوت کویر ،لختی خلوت ،اندکی شعر وسپس نگارنده هم در خواب بدانها پیوست.
با هرگونه تصور وداوری به هتلی درآن کویر که مامن مان بود درآمدیم وگرچه درآغازدرنگرانی ونارضایتی خود دمیدیم اما پروای طی مسافتی دیگر واسکان در ماوایی فروتر منصرفمان نمود اندکی در معماری هتل سکونت گاهمان دقیق گشتیم که خود الگویی شیرین از گودال باغچه ای ایرانی داشت،صمیمی وفرح بخش به همراه یکی از همسفران که هنوزش پای در سفرودل در ماجرا داشت به قصد دیدار گودواره جامع ،بازار ،ودریاچه که این شهر بدان هاشهره بود از هتل بیرون آمده خارج شدیم،گودواره راتعطیل یافتیم که گاه بازدیدش بسر آمده بود،اما در بازار بسیار گشتیم بازاری بی انتهاواز هر قماش کالا برای عرضه مهیا که در هر گوشه اش گروهی گاو یا دسته ای از سگان خفته یا در نظاره بودند واین خود طرفه آرامشی بود حیرت آور از برای ما که در شهر هامان هیچگاه چنین آرامشی را دراین جانوران سراغ نداشتیم وحتی گاه در مردمان خود نیز نیافتیم.دیگر مایه حیرت تعداد گردشگران بود که از هر رنگ وزبان وتبار درآن بازار مکاره می گشتند ویا گوشه ای به نظاره وخرید وخوراک اطراق کرده بودند،شاید در هر کجای دیگر هند نیز ازین تعداد می توان یافت اما در این بازار قصه دیگر بود ،گاه می دیدی که دختری تنها از در صحبت وچانه زنی با فروشنده هندی درآمده یا جمعی چینی که در گوشه ای دیگر با حیرت مشغول نگریستن شعبده مارگیر وسبد نی سحرآمیزش هستند حتی درآن شلوغی بازار شام می شد جوانی سبکسر طلایی موی را دید که بر ترک شتربانی نشسته وهمچنان که در بوقی می دمد سرتاسر بازار را شلتاق می کند آنهم نه یک بار یا دوبار بلکه بارها وخود به سخره نعره میزند وبرآن اعجاب بازار می افزاید،بازاری چنان رنگین با مسافرینی چنان حیرت افزای وجانورانی در نهایت رهایی وآرامش که می لولیدند ومی خرامیدند طرفه معجونی بود که نه دیده بودیم ونه در نهایت دیدیم،پاره ای رخت وخرده ای آویز خریدیم وبه ماوایمان بازگشتیم ،نقل دیده ها گفتیم وباقیان را ذر حسرت وافسوس از کاهلی شان وانهادیم،اندک غذایی صرف شد وچای را هم برسم ایرانی پس آن در همان فضای بهجت افزا نوشیدیم وهمسفران به قصد خسبیدن به اتاقهای خود رفته در اندیشه سفر بامدادی همراه کاروان شترها غنودند.
درآن خلوت شب وسکوت کویر ،لختی خلوت ،اندکی شعر وسپس نگارنده هم در خواب بدانها پیوست.

Comments