طوطی پران سرآخر زهندوستان دل برید
سفربه هند هیچگاه پایان نمی پذیرد زانجا که این سفر تنها سفری با کالبد جسمانی مان نیست دل وروحمان در گرو آن نوا ونوید می ماند.چنانکه آهنگساز شهیر یهودی منوهین در این باب گفته است : ما به هند نمی رویم بلکه به هند بازمی گردیم.این بنده بر آن بود که بقول شیخ اجل علیه الرحمه :چون به درخت گل رسد دامنی پر کند مر دوستان را .اما چون به درخت گل رسید بوی گلش چنان مست کرد که دامنش از کف برفت.دامن که سهل است گریبان زدست بدا د.چنانکه بوسعید درچنین احوالاتی دارد که:تن رها کن تا نخواهی پیرهن. تن رها کرد ودماغ به غالیه خوشبوی هندوستان سپرد. آنچه بر هر آدمی از هرگوشه دنیا وبا هرسیما وطریقت دراین خطه میرود آن ما دیگر است وقصه ما دیگر.صاحب این قلم برغم آنکه کمتر دیده است وکمتر میداند که به قطع گوید ولی تا آنجا که دیده ودانسته بیشتر مردمانی که به ما ایرانیان میمانند از کردار وپندار همین هندیانند در این همسایگی .البته دروغ نباشد بسیاری از رندی های این روزگار مسمومیت نفتیمان راهم مبتلا نیستند وازین منظر سالمتر می نمایند .چنانکه هر آنچه فرقه وباوروقوم ایرانی را که در طول تاریخ رانده ایم یا رانده اند اجانب واغیار فرهنگ ومرام ایرانی. در این دیار پناه گرفته اند ومامن جسته اند واز روزگار معاصرمان نیز یادمان نرود که اولین فیلم فارسیمان را در هندوستان تصویر گرفتیم وهدایت نامی .هم اولین بار بوف کورش را در کلکته به چاپ سپرد .هنوز هم می توان تصویری سلیم از آنچه بوده ایم ومی بایست باشیم در مدارا ورواداری ورفق با یار ودیاروروزگاررا درآنجا جست .زهی افسوس که آن طبع لطیف وذوق بسیط را در این زمانه دیوانه از ایران وایرانیان کمتر سراغ داریم. نقل حافظ از منظر خاطر می گذرد که:
شهر یاران بودوخاک مهربانان این دیار مهربانی کی سرآمد شهریارانرا چه شد
از مستی دیدارونگار هوشیار هندوستان که بگذریم اسباب نگارش نیز مرافقت نکرد وآن لعبت مکاره فرنگ هم که همراه برده بردیم بکار نیامد واز نقصانی که درآن افتاد ما را نیمه راه نوشتن رها کرد وخود باری شد گردن آویز وبی حاصل واز اجبار. نگاشتن بدان شیوه کهن وبا آن خط وربط پر چین وشکن که به سخره بدان شهرت دارم همه سفر را بر کاغذ آورده پس از اینهمه گذشت اززمان وقوع حکایت می کنم اگر مجالی باشد ومفری ممکن.عجالتا قصه طوطی وبازرگان مولوی را که حکم اخلاقی هر سفر به هند وحرزجاوید است میآورم ازباب تذکار به خود وهمه آنانکه در آرزوی طاووس جور هندستان کشند.
بود بازرگان واورا طوطیی در قفس محبوس زیبا طوطیی
چونکه بازرگان سفر را ساز کرد سوی هندستان شدن آغاز کرد
هر غلام وهر کنیزک را زجود گفت بهر تو چه آرم گوی زود
هر یکی ازوی مرادی خواست کرد جمله را وعده بداد آن نیک مرد
گفت طوطی را ه خواهی ارمغان کارمت از خطه هندوستان
گفتش آن طوطی که آنجا طوطیان چون ببینی کن زحال من بیان
کان فلان طوطی که مشتاق شماست از قضای آسمان در حبس ماست
بر شما کرد او سلام وداد خواست وزشماچاره وره ارشاد خواست
گفت می شایدکه من دراشتیاق جان دهم اینجا بمیرم در فراق
این روا باشدکه من دربند سخت گه شما برسبزه گاهی بردرخت
این چنین باشد وفای دوستان من دراین حبس وشما در گلستان
......
چونکه تا اقصای هندستان رسید دربیابان طوطیی چندی بدید
مرکب استانید پس آوازداد آن سلام وآن امانت باز داد
طوطی زان طوطیان لرزید بس اوفتادومردوبگسستش نفس
شد پشیمان خواجه از گفت خبر گفت رفتم در هلاک جانور
این مگر خویشست با آن طوطیک این مگر دو جسم بودو روح یک
این چرا کردم چرا دادم پیام سوختم بیچاره را زین گفت خام
این زبان ون سنگ وهم آهن وش است وانچه بجهداز زبان چون آتشست
سنگ وآهن رامزن برهم گزاف گه زروی نقل وگه ازروی لاف
زانکه تاریکست وهر سو پنبه زار در میان پنبه چون باشد شرار
ظالم آن قومی که چشمان دوختند زان سخنها عالمی راسوختند
عالمی را یک سخن ویران کند روبهان مرده را شیران کند
جانها دراصل خود عیسی دمند یک زمان زخمند وگاهی مرحمند
گر حجاب از جانها برخاستی گفت هر جانی مسیح آساستی
گر سخن خواهی که گویی چون شکر صبرکن از حرص واین حلوا مخور
صبر باشد مشتهای زیرکان هست حلوا آرزوی کودکان
هرکه صبر آورد گردون بررود هرکه حلوا خورد واپس تر رود
......
کرد بازرگان تجارت را تمام بازآمد سوی منزل دوستکام
هر غلامی را بیاورد ارمغان هر کنیزک راببخشید او نشان
گفت طوطی ارمغان بنده کو آنچه دیدی وآنچه گفتی بازگو
گفت نه من خود پشیمانم از آن دست خود خایان وانگشتان گزان
من چرا پیغام خامی از گزاف بردم از بی دانشی واز نشاف
گفت ای خواجه پشیمانی زچیست چیست آن کین خشم وغم را مقتضیست
گفت گفتم آنشکایتهای تو با گروهی طوطیان همتای تو
آن یکی طوطی زدردت بوی برد زهرهاش بدرید ولرزید وبمرد
من پشیمان گشتم این گفتن ه بود لیک چون گفتم پشیمانی چه سود
آن یکی طوطی ز دردت بوی برد زهره اش بدرید ولرزید وبمرد
من پشیمان گشتم این گفتن چه بود لیک ون گفتم پشیمانی چه سود
نکته یی کان جست ناگه از زبان همو تیری دان که آن جست از کمان
.......
چون شنید آن مرغ کان طوطی چه کرد پس بلرزید اوفتاد وگشت زرد
خواجه چون دیدش فتاده همچنین برجهید وزد کله را بر زمین
چون بدین رنگ وبدین حالش بدید خواجه بر جست وگریبان را درید
گفت ای طوطی خوب خوش حنین این چه بودت چرا گشتی چنین
ای دریغا مرغ خوش آوازمن ای دریغاهمدم وهمراز من
.......
بعد آنش از قفس بیرون فکند طوطیک پرید تا شاخ بلند
طوطی مرده نان پرواز کرد کآفتاب از چرخ ترکی تاز کرد
خواجه حیران گشت اندر کار مرغ بی خبر ناگه بدید اسرارمرغ
روی بالا کرد وگفت ای عندلیب از بیان حال خودمان ده نصیب
او چه کرد آنجا که تو آموختی ساختی مکری وما را سوختی
گفت طوطی کو به فعلم پندداد که رها کن لطف آواز وگشاد
زآنکه آوازت ترا دربند کرد خویشتن مرده پی این پند کرد
یعنی ای مطرب شده با عام وخاص مرده شو چون من که تا یابی خلاص
دانه باشی مرغکانت برچنند غنچه باشی کودکانت برکنند
دانه پنهان کن بکلی دام شو غنچه پنهان کن گیاه بام شو
هر که داد او حسن خود را در مزاد صد قضای بد سوی او رو نهاد
جشمها وخشمها ورشکها برسرش ریزد چو آب از مشکها
دشمنان او رازغیرت میدرند دوستان هم روزگارش می برند
.......
یک دو پندش داد طوطی پر مذاق بعد از آن گفتش سلام الفراق
خواجه گفتش فی امان الله برو مرمرا اکنون نمودی راه نو
خواجه با خود گفت کین پند من است راه او گیرم که این ره روشنست
جان من کمتر زطوطی کی بود جان چنین باید که نیکو پی بود
.......
تن قفس شکلست تن شد خار جان در فریب داخلان وخارجان
اینش گوید من شوم همراز تو وانش گوید نی منم انباز تو
اینش گوید نیست چون تو دروجود در جمال وفضل ودر احسان وجود
آنش گوید هر دو عالم آن توست جمله جانهامان طفیل جان توست
او چو بیند خلق را سرمست خویش از تکبر می رود از دست خویش
او نداند که هزاران را چو او دیو افکندست اندر آب جو
لطف وسالوس جهان خوش لقمه ایست کمترش خور کان پر آتش لقمه ایست
آتشش پنهان وذوقش آشکار دود او ظاهر شود پایان کار
شهر یاران بودوخاک مهربانان این دیار مهربانی کی سرآمد شهریارانرا چه شد
از مستی دیدارونگار هوشیار هندوستان که بگذریم اسباب نگارش نیز مرافقت نکرد وآن لعبت مکاره فرنگ هم که همراه برده بردیم بکار نیامد واز نقصانی که درآن افتاد ما را نیمه راه نوشتن رها کرد وخود باری شد گردن آویز وبی حاصل واز اجبار. نگاشتن بدان شیوه کهن وبا آن خط وربط پر چین وشکن که به سخره بدان شهرت دارم همه سفر را بر کاغذ آورده پس از اینهمه گذشت اززمان وقوع حکایت می کنم اگر مجالی باشد ومفری ممکن.عجالتا قصه طوطی وبازرگان مولوی را که حکم اخلاقی هر سفر به هند وحرزجاوید است میآورم ازباب تذکار به خود وهمه آنانکه در آرزوی طاووس جور هندستان کشند.
بود بازرگان واورا طوطیی در قفس محبوس زیبا طوطیی
چونکه بازرگان سفر را ساز کرد سوی هندستان شدن آغاز کرد
هر غلام وهر کنیزک را زجود گفت بهر تو چه آرم گوی زود
هر یکی ازوی مرادی خواست کرد جمله را وعده بداد آن نیک مرد
گفت طوطی را ه خواهی ارمغان کارمت از خطه هندوستان
گفتش آن طوطی که آنجا طوطیان چون ببینی کن زحال من بیان
کان فلان طوطی که مشتاق شماست از قضای آسمان در حبس ماست
بر شما کرد او سلام وداد خواست وزشماچاره وره ارشاد خواست
گفت می شایدکه من دراشتیاق جان دهم اینجا بمیرم در فراق
این روا باشدکه من دربند سخت گه شما برسبزه گاهی بردرخت
این چنین باشد وفای دوستان من دراین حبس وشما در گلستان
......
چونکه تا اقصای هندستان رسید دربیابان طوطیی چندی بدید
مرکب استانید پس آوازداد آن سلام وآن امانت باز داد
طوطی زان طوطیان لرزید بس اوفتادومردوبگسستش نفس
شد پشیمان خواجه از گفت خبر گفت رفتم در هلاک جانور
این مگر خویشست با آن طوطیک این مگر دو جسم بودو روح یک
این چرا کردم چرا دادم پیام سوختم بیچاره را زین گفت خام
این زبان ون سنگ وهم آهن وش است وانچه بجهداز زبان چون آتشست
سنگ وآهن رامزن برهم گزاف گه زروی نقل وگه ازروی لاف
زانکه تاریکست وهر سو پنبه زار در میان پنبه چون باشد شرار
ظالم آن قومی که چشمان دوختند زان سخنها عالمی راسوختند
عالمی را یک سخن ویران کند روبهان مرده را شیران کند
جانها دراصل خود عیسی دمند یک زمان زخمند وگاهی مرحمند
گر حجاب از جانها برخاستی گفت هر جانی مسیح آساستی
گر سخن خواهی که گویی چون شکر صبرکن از حرص واین حلوا مخور
صبر باشد مشتهای زیرکان هست حلوا آرزوی کودکان
هرکه صبر آورد گردون بررود هرکه حلوا خورد واپس تر رود
......
کرد بازرگان تجارت را تمام بازآمد سوی منزل دوستکام
هر غلامی را بیاورد ارمغان هر کنیزک راببخشید او نشان
گفت طوطی ارمغان بنده کو آنچه دیدی وآنچه گفتی بازگو
گفت نه من خود پشیمانم از آن دست خود خایان وانگشتان گزان
من چرا پیغام خامی از گزاف بردم از بی دانشی واز نشاف
گفت ای خواجه پشیمانی زچیست چیست آن کین خشم وغم را مقتضیست
گفت گفتم آنشکایتهای تو با گروهی طوطیان همتای تو
آن یکی طوطی زدردت بوی برد زهرهاش بدرید ولرزید وبمرد
من پشیمان گشتم این گفتن ه بود لیک چون گفتم پشیمانی چه سود
آن یکی طوطی ز دردت بوی برد زهره اش بدرید ولرزید وبمرد
من پشیمان گشتم این گفتن چه بود لیک ون گفتم پشیمانی چه سود
نکته یی کان جست ناگه از زبان همو تیری دان که آن جست از کمان
.......
چون شنید آن مرغ کان طوطی چه کرد پس بلرزید اوفتاد وگشت زرد
خواجه چون دیدش فتاده همچنین برجهید وزد کله را بر زمین
چون بدین رنگ وبدین حالش بدید خواجه بر جست وگریبان را درید
گفت ای طوطی خوب خوش حنین این چه بودت چرا گشتی چنین
ای دریغا مرغ خوش آوازمن ای دریغاهمدم وهمراز من
.......
بعد آنش از قفس بیرون فکند طوطیک پرید تا شاخ بلند
طوطی مرده نان پرواز کرد کآفتاب از چرخ ترکی تاز کرد
خواجه حیران گشت اندر کار مرغ بی خبر ناگه بدید اسرارمرغ
روی بالا کرد وگفت ای عندلیب از بیان حال خودمان ده نصیب
او چه کرد آنجا که تو آموختی ساختی مکری وما را سوختی
گفت طوطی کو به فعلم پندداد که رها کن لطف آواز وگشاد
زآنکه آوازت ترا دربند کرد خویشتن مرده پی این پند کرد
یعنی ای مطرب شده با عام وخاص مرده شو چون من که تا یابی خلاص
دانه باشی مرغکانت برچنند غنچه باشی کودکانت برکنند
دانه پنهان کن بکلی دام شو غنچه پنهان کن گیاه بام شو
هر که داد او حسن خود را در مزاد صد قضای بد سوی او رو نهاد
جشمها وخشمها ورشکها برسرش ریزد چو آب از مشکها
دشمنان او رازغیرت میدرند دوستان هم روزگارش می برند
.......
یک دو پندش داد طوطی پر مذاق بعد از آن گفتش سلام الفراق
خواجه گفتش فی امان الله برو مرمرا اکنون نمودی راه نو
خواجه با خود گفت کین پند من است راه او گیرم که این ره روشنست
جان من کمتر زطوطی کی بود جان چنین باید که نیکو پی بود
.......
تن قفس شکلست تن شد خار جان در فریب داخلان وخارجان
اینش گوید من شوم همراز تو وانش گوید نی منم انباز تو
اینش گوید نیست چون تو دروجود در جمال وفضل ودر احسان وجود
آنش گوید هر دو عالم آن توست جمله جانهامان طفیل جان توست
او چو بیند خلق را سرمست خویش از تکبر می رود از دست خویش
او نداند که هزاران را چو او دیو افکندست اندر آب جو
لطف وسالوس جهان خوش لقمه ایست کمترش خور کان پر آتش لقمه ایست
آتشش پنهان وذوقش آشکار دود او ظاهر شود پایان کار
Comments