Posts

سفرنامه فرنگ، روز نهصدوچهلم

سفر شروع شد.خفقان سرمای پاریس گذشته است انگار مدتی.پیشنهاد دوستی برای سفر به جنوب مغتنم بود پس سفر شروع شد.اتومبیلی به کرایه گرفتم برای سه روزآخر هفته به قرار صدو هفتاد یورو. سواری نو بود ،مشکی براق.خاکستری بوی پلاستیک وپارچه ذهن را می انباشت.نگاهی و وراندازی ،بزرگتر از آن بود که انتظار می رفت. نعش کشی بود که نعش دو خسته از کار روزانه را می خواست ببرد به جنوب بیاندازد ور دل آفتاب مارسی تا بلکه جانی بگیرند. قصه روشن کردن سواری خودش حکایتی شد. طول کشید تا دوتایی عقل روی هم گذاشتیم تا بفهمیم که باید کارت کلید را در شکافی قرار دهیم و دگمه ای را فشار دهیم ،هیچ چیز این شیوه راه انداختن ماشین به کلید چرخاندن های مرسوم نسل قدیم نمی برد.سواری با صدای ناله ای از سر اعتراض روشن شد،از خواب بیدارش کرده بودیم،بیچاره سواری، خسته بود گویا،تازه شاید سواری داده بود به مسافرین دیگر. شاید نو بود ناز می کرد ،خیلی ساده،کرشمه می آمد با ما. راه افتاد آخر ولی هنوز پا نمی داد،دو سه دور در همان پارکینگ ما را دور خودمان چرخاند تا مارا به میدان رساند،سرکشی می کرد،ناز می کرد. برج ساعت ایستگاه قطار سینه یه سینه س...
Image
قرارنیست شق القمرکنیم،کجا با اینهمه بار آرزو،این همه ایده وفکر برای کی، برای کجا،مگر ظرف کوچک زمان چقدر همراهی می کندما را ،مگر همه عمر چه اندازه است،این هم از آن عادت های ایران ی بودن ماست که افق زندگی را چنان بلند می بینیم که هرزمان دراندیشه های دور ودراز خود غوطه وریم وتو گویی که این دریای آرزو وخیال پایان ندارد،نه خود بی دلیل نبوده است تا شهرزاد قصه اش توانسته بود یک نفس هزار ویک شب داستان ببافد وخلیفه عباسی نه چندان گوشدار را چنان به شب ها مشغول بدارد،قصه پردازی بخشی از هویت ما شده است حال برای خود یا دیگری ودر این میان چنانش پروبال می دهیم که گر بدامن آرزوها وامیال بکشد دیگر گریبان ازآن خلاص نتوانیم کرد،حکایت سعدی است وآن بازرگان هم صحبت به جزیره کیش: "...همه شب نیارمید از پریشان گفتن که فلان انبازم به ترک ستان وفلان بضاعت به هندوستان است واین قباله فلان زمین است وفلان چیز را فلان ضمین گاه گفتی خاطر اسکندریه دارم که هوایش خوش است باز گفتی نه که دریای مغرب مشوش است ،سعدیا سفری دیگرم در پیش است اگر آن کرده شود بقیت عمر خویش به گوشه ای بنشینم،گفتم آن کدام سفر است گفت گوگرد ...
Image
من هم مثل بخشی از ایرانیان همیشه در فضایی تاریخی غوطه ور بوده ام البته هنگام که خواسته ام از در تحلیل روزگار معاصرمان مطلبی بگویم ،بنویسم یا بیاندیشم،این گستره از تاریخ که شامل جزییات معمولا نمی شود تقریبا پهنای گذشته ایران وبه نوعی تاریخ بشر را در بر می گیرد،ایجاد نوعی این همانی میان دوره هایی از تاریخ کهن چون روزگار هخامنشیان،اشکانیان وساسانیان با پس اسلام تا مغول وروزگار نوپیدایی هویت ایران به صفویه وکشورگشایی های نادری وقاجاری را داشته باشید تا که سرانجام به پهلوی وجمهوری اسلامی برسد،اینکه گذار تاریخ در یک جغرافیای خاص همواره دارای نقاط اشترک فراوان است نمی تواند به تنهایی نتایج کلی برای تعمیم به همه زمان ها را موجب شود بویژه که در این میان درک ودانش ما از دوره های مهمی از تاریخ ناقص ومشروط است وهمینطور دراین میان بازیگران اصلی عرصه تاریخ یعنی ساکنان این فلات معمولا نادیده گرفته می شوند،اینکه در هردوره چه ویژگی ها داشته اند از کجا برآمده اند هم عصرانشان که بوده اند ودر این تعامل چه کرده اند وچه دیده اند،بازیگران صحنه تاریخ ایران ،این مردم در هر دوره نسل هایی را در برمی گرفته اند که...
Image
گویا فهم گروه با هدف مشخص فقط در قالب باند ودسته رندان در ایران کارکرد دارد وهم ازینرو ما جز این تعریف از گروه را تجربه نخواهیم کرد.هم داخل وهم خارج از ایران نمی توان گروهی جمع شد وبرای هدفی ساده با کارکرد محدود تلاش کردگویا گروه را تنها به سیستم مراد ومریدی یا حلقه دزدان بر مغاره نشسته می پسندیم وگرنه به کمتر از آشوب وبلوا ویا شاید انقلاب راضی نمی شویم بیجا نیست که تنها ملتی هستیم در آن گوشه دنیا(وشاید در آن مدت مشخص در دنیا)که در صدوپنجاه سال اخیر سه انقلاب ترتیب داده ایم(به گمانم معمولا نهضت ملی شدن نفت را هم انقلاب می شمارند وگرنه من تنها انقلاب مشروطه واسلامی را انقلاب دیده ام)واگر ول مان کنند چه بسا چهارمی را هم ترتیب بدهیم،وچه انقلابی بشود این یکی،آن سرداران آزادی خواه به مشروطه وآن روشنفکران به هنگام نهضت ملی وآن جوانان پرشور وآرمانی انقلاب اسلامی چه سرانجام یافتند ومابا مشخصات امروزمان چه خواهیم کرد همان بهتر که نگذارندمان ،که اگر رهایمان کنند دیگر باید تیم خودی مارادونا را رها کند ومراقب غضنفرهایش باشد،چه احمقانه وتلخ است این همه تجربه به باد دادن واینهمه تنهایی تلاش کردن رنج...

رکود

رکود ،تنها کلمه ای است که می توان هرآنچه نام ایران را دراین سرزمین یدک می کشدبا آن توصیف نمود،اگرازآنتیک های موزه لوور بگذریم که از رهگذر حدود یک قرن کاوش والبته تاراج گیرشمن وپس او دیگر باستانشناسان فرانسوی به عصر قاجار حاصل شده است واکنون دو بخش قابل توجه از سالن های لوور را به خود آراسنه وازین رهگذر نام ایران هم طنین می یابد وتاریخ بلندش به چشم می آیددوهر بیننده ای رابه تحسین وامی دارد ،اگر از همه اینها بگذریم دیگر هیچ ، این همه به همین جا منحصر می ماند دیگر خبری از ایران در این وادی به هنر وفرهنگ ودانش نمی یابی ،آن خانه فرهنگ را هم که در یکی از بهترین ویترین های غرب در شانزه لیزه بروزگار توهم رسیدن به دروازه های تمدن بزرگ خریده بود دولت ایران برای نمایش های فرهنگی فرح پهلوی،مدتی است تا فروخته اندش وامروز به طنز روزگار، فروشگاهی است برای عرضه سه هزار گونه از آبجو ،موزه ای است برای خود که نامش را فرهنگ آبجو گذارده اندمالکان جدید،آقایان در دولت ونظام کریمه کلاهشان را بالا تر بگذارند که آنجا که می شد نامی از نیکی های ایران را در مقابل اینهمه سیاه نمایی نمایش داد،اکنون لیوان های کف آلود...
این مطلب را از کتاب "تاریخ مذکر"نوشته رضابراهنی ادیب نامدار که گویا او هم چندی است جلای وطن اختیار کرده می آورم،در ادامه آنچه ضرورت آموزش زبان های محلی است به خاک ایران،گرچه این کتاب سال چهل ونه شمسی نگاشته شده ولی بسیاری از نکاتی که براهنی متذکر می شود همچنان تازه وبروز است،بخوانید این کتاب را فکورانه نگاشته شده است . ...موضوع رابطه زبان فارسی با زبان های محلی است.زبان رسمی ایران ،زبان فارسی است،این درست وبرحق است وکسی هم اگر منکرش شد بدهید حلق آویزش بکنند.ولی شما نمی توانید منکر زبان های محلی آذربایجان وکردستان وگیلان ومازندران (وبلوچستان)بشوید.مثالش را از آذربایجان می دهم تا اگر به کسی برخورد،همان کس خودم باشم.زبان مادری یک آذربایجانی ،فارسی نیست،بلکه ترکی است.حالا خواهید گفت ،نه ترکی نیست بلکه آذری است،من که هم زبان ترکی عثمانی میدانم وهم زبان ترکی آذربایجانی،به شما می گویم که زبان ترکی عثمانی ،ترکی قفقازی وترکی تبریزی،وترکی ترکان ساکن تهران ،با فرق های بسیار ناچیز ،تقریبا یکی است،ولی چون ترک تبریزی وترک تهرانی ،زبانش را بصورت مکتوب ندیده وفقط بصورت شفاهی وسینه به سینه آم...
پس از هشت ماه که بدین خان ومان ،ایران پای گذاردم،خود را به لذت هایی که مدتی ازیشان محروم بودم سپردم که از همه عمیق تر سخن گفتن بپارسی واختلاط با مردمان از هر پیشه که بر مسیر خود می یافتم بود،ساعتی پس از پیاده شدن از هواپیما ،بر دیگری سوار شده به زاهدان ،شهر سالهای نوجوانی سفر کردم،لباسهای بلوچی برخی همراهان بلوچ به وجد می آورد مرا که مدت ها بود ازآن مردمان کویر وخورشید وصبوری دور بودم ،فرودگاه زاهدان چون همیشه پر نور وپر از هیبت سلامتی کویر است ،نفسی عمیق تمام خاطرات سالها پیاده شدن در این فرودگاه کویری مملو از آفتاب را بلعید،مادر وبرادر وداماد در انتظار ،شیرینی دیدار خانواده بیش از آن بود که بتصور آید،زاهدان همچنان که پیش در لفاف غبار لمیده بود ودرختان گزش به آشنایی سلام می گفتند،قلعه استانداری همچنان از حضور قلعه دار حکایت می کرد ،بینوا رستم دستان که چنین به مضحکه گرفته اند نامش را،کوچه خدنگی وخانه پدری،چه حکایت ها که از سر گذراندیم در این خانه بدین همه سال،هنوز لختی درنگ نکرده بیقراری دیدن دانشگاه ودوستان از همکار تا دانشجویان ،همراهان سالهای معلمی بدین خاک پاک به خیابان می کشدم،خیا...